آیا اصلاح‌طلبی به دره سقوط خواهد کرد؟

_ امید ایمانی

یک
اسلاوی ژیژک در مطلبی با عنوان «آیا گربه به دره سقوط خواهد کرد؟» می‌نویسد: هنگامی که حکومتی خودکامه به بحران آخرین خود نزدیک می‌شود، مراحل اضمحلالش قاعدتاً در دو مرحله اتفاق می‌افتد. پیش از فروپاشی نهایی، گسستگی اسرارآمیز به وقوع می‌پیوندد: به یکباره مردم درمی‌یابند که بازی تمام شده است، آن‌ها به‌سادگی دیگر نمی‌ترسند. قضیه فقط این نیست که رژیم مشروعیتش را از دست می‌دهد، بلکه اعمال قدرتش به‌خودی خود به‌عنوان واکنشی از سر ناتوانی و ترس تعبیر می‌شود. همه ما با این صحنه کلاسیک کارتونی آشنایی داریم: گربه به پرتگاهی می‌رسد، اما به راه رفتنش ادامه می‌دهد، و این حقیقت را که دیگر زمینی زیر پایش نیست نادیده می‌گیرد؛ فقط هنگامی افتادنش آغاز می‌شود که به پایین نگاه می‌کند و ژرفای دره را می‌بیند. رژیمی که اقتدارش را از دست می‌دهد، شبیه همان گربه بالای پرتگاه است: برای افتادن فقط کافیست که یادش بیاندازید به پایین نگاهی بیاندازد…
دو
آیا این لحظه همان لحظه‌ای نیست که کسی یا کسانی باید به یاد اصلاح‌طلبان بیندازند که به پایین نگاهی بیندازند؟ آیا این لحظه همان لحظۀ سقوط جریان اصلاح‌طلبی به درۀ تاریخ نیست؟ چرا هست. واقعا هست. اما چه باید کرد یا می‌توان کرد زمانی که نه گوشی برای شنیدن و نه هوشی برای فهم در هوابودگی وجود دارد؟ چه باید کرد و چه می‌توان کرد زمانی که حکایتِ بسیاری از اصلاح‌طلبان امروز همان حکایت آن «ناشنوا» در داستان مولانا است که کماکان براساس ساخته‌ها و پرداخته‌های ذهنی خود به جامعه می‌نگرند و بر این فرضند که مردمان ابژۀ میل و طلب آنان هستند. چکیدۀ حکایت مولانا این‌گونه است که ناشنوایی خواست به احوال‌پرسی همسایه بیمارش برود. با خودش حساب و کتاب کرد که دیگران دربارۀ ناشنوایی‌اش چیزی نمی‌دانند، پس برای آن‌که بیمار هم نفهمد؛ بهترست پیشاپیش پرسش و پاسخ‌های احتمالی خود را طراحی کند. لذا در ذهنش، گفت‌وگویی بین خود و همسایه بیمارش طراحی کرد. با خودش گفت می‌پرسم: حالت چه‌طور است و او هم خدا را شکر می‌کند و می‌گوید بهتر است. من هم شکر خدا می‌کنم و می‌پرسم: برای بهتر شدن چه خورده‌ای؟ او لابد غذا یا دارویی را نام می‌برد. آن‌وقت من می‌گویم: نوش جانت باشد. آخرالامر می‌پرسم: چه پزشکی را سراغ گرفتی؟ او به‌یقین نام حکیمی را می‌آورد و من می‌گویم: قدمش مبارک است و او را همه به‌عنوان طبیبی حاذق برمی شمارند. مرد ناشنوا با همین سناریو، سراغ همسایه‌اش رفت و همین که رسید، پرسید: حالت چه‌طور است؟ همسایه برخلاف تصور او گفت دارم از درد می‌میرم. ناشنوا خدا را شکر کرد. ناشنوا پرسید چه می‌خوری؟ بیمار پاسخ داد: زهر کشنده! ناشنوا گفت: نوش جانت باشد. بعد پرسید: راستی طبیب‌ات کیست؟ بیمار گفت: عزرائیل! ناشنوا گفت: طبیبی بسیار حاذق است و قدمش مبارک. ناشنوا سرانجام از عیادت دل کنده و برخاست که برود؛ امّا بیمار از سخنانش بد حال شده بود و فریاد می‌زد که این مرد دشمن منست. البته ناشنوا نمی‌شنید و از عیادت‌اش راضی برگشت. اما حکایتِ امروزِ اصلاح‌طلبان در همین‌جا پایان نمی‌پذیرد، بلکه دفتر دوم آن آغاز می‌گردد. در این دفتر دوم آمده است که در این لحظۀ «فریاد»، دفعتا رابطۀ اصلاح‌طلبان (ناشنوا) و مردم (همسایه) معکوس شده و اصلاح‌طلبان فریاد مردمی که آنان را به نگاه‌کردن به پایین فرامی‌خوانند، صدا و ندایی پوپولیستی و از روی نادانی و ناآگاهی فرض کرده و کماکان به «گام‌زدن در هوا» ادامه می‌دهند. در این حالت، شاید فقط یک خدا می‌تواند به جریان اصلاح‌طلبی یاری رساند.

بیشتر بخوانید

فهرست