ابهام زدایی از ابژه مستهجن مارکسی

دیگر نمی‌توانیم بنشینیم و دست روی دست بگذاریم تا دیگران دهان‌مان، مقعدمان، آلت تناسلی‌مان، اعصابمان، روده‌هایمان و شریان‌هایمان را به منظور کاربستِ آن‌ها در مکانیسم فرومایه‌ی تولید، که به کاپیتالیسم، استثمار و خانواده وصل است، بدزدند. «فیلیکس گتاری».

چپ بودن، نخست اندیشیدن به جهان است، سپس به کشور خود، سپس به نزدیکان خویش، سپس به خود. دست راستی بودن، عکس آن است. «ژیل دلوز».

گفتار اول: وادی نقش و خیال (مارکسیسم، این مالیخولیای بی مقصد)
چپ ها در انتظار انقلاب و تحولی ناگفته برای رخ دادن هستند. و اینجا، به واقع، هیچ پیامبری وجود ندارد که در جهان شخصی خودش هم پذیرفته شود. در قرن بیست و یکم، تکنولوژی همان متافیزیک عصر جدید است. در جهانی که زبان رابطه اش را با وجود از دست داده است، فقط یک خدا می تواند ما را نجات دهد نه یک پرومته.
تابلویی را در ذهنتان مجسم کنید، مردی با ریش های بلند و خاکستری و سری بزرگ که با چشمانی پر از غرور و نبوغ در میان انبوهی از کتاب ها نشسته است. وقتی خوب به تصویر نگاه می کنید، گویی هریک از خدایان فضیلتی به وی بخشیده اند که انسان کاملی را بر جهان عرضه کنند. قلبش گویی مقهور قدرتی دیو آساست که در نزد هیچ یک از دیگر آدمیان یافت نمی شود، غایت هستی برای او یک چیز است: مبارزه. آری او کارل مارکس است. ماشینی که محکوم بود کتاب ها را ببلعد و سپس به شکلی دیگر به زباله دان تاریخ پرتشان کند.
وادی نقش: خوانش و کج فهمی ها از آراء مارکس سبب شد که اندیشه علمی او به دست ایدئولوژی های قرن بیستم به یغما برود.
وادی خیال: این ابوالهول پیشگو و این پرومته ی رنجور هنگامی که جعبه پاندورا را گشود پیش از همه چیز، امید را آزاد کرد و تنها چیزی که در آن صندوق یافت نکرد انسان بود و صد البته: ناخودآگاه.
یک مفروض نابهنگام: سرمایه داری و مارکس دو مقوله وفادار به هم می باشند که همواره همدیگر را چون امری حاضر می بینند. دو شبح. در واقع سرمایه داری در هر عصری، مارکس را اینهمان خود تولید می کند و مارکس نیز بازآفرینی وفادار ابژکتیویته سرمایه داری را مجسم می کند. رویارویی با فاجعه و به تصویر کشیدن دگرسان آن ها، شاکله سرمایه داری را تشکیل می دهد. رابطه مارکس و سرمایه داری اینهمان نگاه خیره «اولیس / فیلم آنجلوپولوس»  بر چهره ی هولناک «دوریان گری/ رمان اسکار وایلد»،. نگاهی خیره مانده از واژه ای گنگ و گاه متناقض به نام سرمایه داری و چهره ای هولناک که هرچه پلیدی می کند زیباتر می شود.
گفتار دوم: سمفونی کژ نگریستن و زایش تراژدی
نیچه زمانی گفت: تنها یک مسیحی واقعی وجود داشت که آن هم بر سر صلیب شد. و ما نیز اینجا بیان می داریم که تنها یک مارکسیست «غیر واقعی» وجود داشت که آن هم در سینه ی گورستان «گیت» مدفون شده است.
هگل معتقد بود که باید فرزند زمانه خود باشی و باید بدانی که آنچه عقلانی است، واقعی است و هر آنچه واقعی ست نیز عقلانی است. بدین سان به تقلید از او ما هر کجا ایستادیم و حس نمودیم که به دانایی دست یافته ایم، همانجا گور نادانی خود را کنده ایم. به راستی خصلت راستین، و ویژگی انقلابی فلسفه هگل در این است که یکبار و برای همیشه ضربه مرگباری بر فرآورده های نهایی ذهن بشر وارد آورد. کج  فهمی و خوانش های غیر معقول از فلسفه و آراء مارکس محدود به دوران پس از حیاتش نبود. بلکه در دوران حیات فکری اش، همواره با این مساله از طرف طرفداران و همفکران انقلابی اش روبرو بود. در سراسر اروپا تمامی متفکرانی که به نحوی خود را طرفدار سوسیالیسم می دانستند، ملزم به این امر شده بودند که آثار مارکس خاصه «کاپیتال» را مورد کنکاش قرار دهند و روایت های خاص خود را از آن ارائه کنند. مارکس در تمام این دوران مجدانه علیرغم همه مشکلات مادی و غیرمادی به تصحیح این خوانش ها مشغول بود. شاید اوج اقبال مارکس زمانی بود که «زاسوویچ» انقلابی روس برای بررسی وضعیت انقلابی کمون های روسیه خواهان نظر وی شد. او به مارکس نوشت که آیا کمون های روستایی، رها از مطالبات گزاف مالیاتی و پرداخت به اشراف، قادر به تکامل در جهت سوسیالیستی است؟. وی همچنین استدلال کرد که برخی از افراد درگیر در این بحث معتقدند که کمون کشاورزی شکلی باستانی است که تاریخ، سوسیالیسم علمی و خلاصه هر چیزی فراتر از این بحث ایجاب می کند که محکوم به نابودی ست. این ها باور داشتند که خود را مریدان تمام عیار مارکس می خوانند و قوی ترین استدلالشان این بود که: مارکس این طور گفته !!!.   باور به این که گسترش شیوه تولید سرمایه داری پیش نیاز ضروری برای زایش جامعه کمونیستی است، کل آثار مارکس را فرا گرفته است. مارکس و انگلس در «مانیفیست کمونیست» اعلام می کنند که تلاش ها برای انقلاب طبقه کارگر در خلال سرنگونی جامعه فئودالی به علت «وضعیت توسعه نیافته پرولتاریا در آن زمان، و نیز فقدان شرایط اقتصادی برای رهایی پرولتاریا، شرایطی که هنوز باید به وجود می آمد و تنها می توانست با عصر قریب الوقوع بورژوایی به وجود بیاید»، محکوم به شکست بود. اما مارکس در سال های پایانی عمرش نگاهش را نسبت به این مساله تا حدودی تغییر داد و معتقد بود که روسیه دیگر آن ارتجاع غیر انقلابی نیست بلکه می تواند پیش آهنگ انقلاب باشد. [اگر روسیه همچنان در مسیری باقی بماند که از سال 1861 دنبال کرده است «یعنی القای سرفداری»، بهترین بخت و اقبالی که تاکنون تاریخ به مردم اعطا کرده از دست خواهد داد و دستخوش تمامی نوسانات مرگبار رژیم سرمایه داری خواهد شد]. مارکس در بخشی از «کاپیتال» با عنوان (انباشت بدویی کذایی) قصد داشت توضیح دهد چگونه فروپاشی ساختار اقتصادی جامعه فئودالی عناصر ساختار اقتصادی جامعه سرمایه داری را در اروپای غربی آزاد کرد. بنابراین، این فرایند نه در سراسر جهان بلکه تنها در اروپا رخ می دهد. او در مورد روسیه با ارجاع به آراء خود در سرمایه معتقد بود «این استدلال را تا جایی که متکی بر تجربیات اروپاست مورد توجه قرار می دهد». این کج فهمی ها و خوانش های متفاوت و متعدد از آثار مارکس در سال های بعد از او نیز ادامه داشت و کار را بدان جا رساند که مارکس (عالم / سوسیالیسم علمی) از میان برود و در عوض از وی ایدئولوژی در قرن بعد از او زایش شود. بی رحمانه ترین مقوله در مورد آراء مارکس، ظهور شوروی کمونیسم بود. نظامی سراسر ایدئولوژیک که خوانشی هیولاوار از مارکس بود. جهان وارونه «فانتاسماگوریا» ظهور پیدا کرد و واژگان بی نشانه شدند. چهره «ژانوسی» اکتبر نه یکسره کودتای بلانکیستی بود و نه یکسره انقلاب اجتماعی مارکسی، بلکه مهم ترین رویدادها بیرون از ایده های مارکس اتفاق می افتند. بلشویک ها به واسطه اینکه آگاهی ما را تشدید کردند، منبع الهام بخش ما می شوند. در باب انقلاب اکتبر باید چنین گفت: در دل کشتزاری وحشتناک، حفره ای عمیق و تاریک وجود دارد. حفره ای از هر چیز تهی که جولانگاه شیطان است و به مثابه آینه ای سیاه از اوست. پای اسبی سوراخ می شود و سپس خورشیدی تیره طلوع می کند. شب و روز درهم می آمیزند، تابستان به سرما می نشیند و تگرگ، کشتزار را همچون قلب انسان تباه می سازد. گویی جهان واژگون گردیده و حفره روشنی که در آسمان ها روزی انسان را به سوی ابدیت می برده حالا چون چاهی تاریک، تباهی را برایش به ارمغان آورده است.  مهم ترین مفاهیم در اندیشه های مارکس آزادی و عدالت بودند که با ظهور شوروی به یغما رفتند و بد نامی اش برای همیشه بر پیشانی « مور» (مارکس را در خانه اغلب مور صدا می زدند) ماند. چه جنایتی!!!.
گفتار سوم: آیا پیامبر پیشگو مرده است؟ چه کسی بود گفت مارکسیسم.
آیا مارکس مرده است؟ یا به قول بعضی ها به زباله دان تاریخ پرت شده است؟ کمی بی رحمانه است، ولی خیلی هم ابلهانه!
قرن بیستم و از سال 1945 جهان حدود چهل سال عرصه تقابل دو نظام ایدئولوژیک شوروی کمونیسم و سرمایه داری غربی به رهبری ایالات متحده آمریکا بود. زمانی که در سال 1991 دیوار برلین که نقطه «ارشمیدوسی» تقسیم جهان به دو بلوک بود، فرو ریخت و کمونیسم شوروی فروپاشید، در همه جای جهان فریاد پیروزی لیبرال دموکراسی و سرمایه داری به صدا درآمد. در گستره گیتی در بوق و کرنا کردند که پایان جهان فرا رسیده و سرمایه داری قادر مطلق شده است. هرکجا، هرکس، لگدی داشت و مشتی، آن را نثار پیرمرد بیچاره همه عمر بی وطن می کرد. هرجا سخن از عدالت و آزادی بود، هیچ کس یادی از مارکس نمی کرد. گویی همه دنیا کمر همت به این بسته بودند که او را مسئول همه خرابی ها بدانند. اما به راستی اینگونه بود؟ شکوفایی سرمایه داری پس از سقوط کمونیسم دوام زیادی نداشت. بحران های ادواری سرمایه داری از راه رسیدند (این بحران ها ویژگی همیشگی نظام سرمایه داری می باشد که به میانجی آن قسمی زیست همیشگی را تجربه کرده است) و تمام راه حل ها به بن بست رسیدند تا اینکه چاره کار را در مارکس دیدند. گویا چنین رقم خورده که ستایشگر پرشور ناملایمتی ها از دوران کودکی مسحور چهره ی دن کیشوت وار شاهزاده ی خنده شود. در واقع همان شبحی که طردش کرده بودند، این بار بر فراز ترومای سرمایه به پرواز درآمده بود. سال 2008 نابغه یانکی ها، هنری کیسینجر برای حل بحران اقتصادی اینگونه سخن گفت: بهتر است [موقع آن است] که به کتاب خانه ها بروید و کتاب های دکتر مارکس را ورق بزنید!!. حقیقت مارکس و سرمایه داری، مانند حقیقت بنیامین و دوربین است (فرشته تاریخ والتر بنیامین می گوید: دوربین عجیب و تکان دهنده است، زیرا پس از نابودی یک چیز دوباره آن را به ما پس می دهد.) و یا شاید حقیقت آنجلوپولوس و فیلم هایش (گذشته را اینهمان آینده آفریدن) باشد. مارکس مقاومت تولید شده سرمایه داری ست و سرمایه داری نیز مقاومت تولید شده مارکس. هیچ کس مانند این دو معشوق به هم وفادار نبوده اند. درکی متقابل از آن چه هردو می دانند و نمی دانند. به راستی که همان موقع مارکس به زباله دان تاریخ پرت شد، بی درنگ شبحش بر فراز سرمایه داری به پرواز درآمد. ولی این بار نه به شکل تراژدی، بلکه به شکل کمدی: خود ارتجاع سرمایه داری او را به پرواز درآورد، زیرا به دنبال فارماکون خود می گشت. در اوایل قرن بیستم، سوسیال دموکراسی و شکل های دولت رفاهی را محصول اندیشه های مارکس دانسته اند. اشباح تولید، مصرف، استثمار و غارت ارزش افزوده که قرار بود کارگران جهان را متحد و سپاس تا دندان به آگاهی مسلح کند، تمام بازی را به ابلیس سرمایه واگذار کرد. ایجاد ساعت کار معین، افزایش حقوق و دستمزدها، کاهش کار زنان و کودکان، ارائه سوبسید و بیمه های مختلف باعث گردید کارگران خلع سلاح شوند و آگاهی شان را دو دستی تقدیم رفاه نسبی که بهشان لطف شده بود کنند. دیگر جهان مطمعن شده بود که انقلابی در کار نیست و پیشگوی بزرگ شکست خورده است. اما ادیسه رستگاری «مور» تازه سوار بر کشتی نجات شده بود. کارگران آنچه داشتند و آنچه تازه به دست آورده بودند (البته به جز غل و زنجیرهایشان) همگی از صدقه سری مارکس بود نه سرمایه داری. دیالکتیک این دو یعنی سرمایه داری و مارکس بر نوعی پارادوکس آگاهی و ناآگاهی استوار است. سرمایه داری نگاه خیره سلطه اش را مستقیم به یک نقطه کور، بیرون از فکر ما، دوخته بود. بن‌بست تاریخی مارکسیسم فقط در این واقعیت نهفته نیست که به بحران نهایی سرمایه‌داری امید بسته، و در نتیجه نمی‌تواند دریابد که چطور سرمایه‌داری از هر بحران قوی‌تر از پیش بیرون می‌آید. در بدنه کلاسیک مارکسیسم خطای به مراتب غم‌انگیزتری در کار است که ولفگانگ اشتریک آن را به بهترین شکل توصیف کرده: مارکسیسم درباره «بحران نهایی» سرمایه‌داری راست می‌گفت؛ ما امروز به وضوح در این بحران بسر می‌بریم؛ ولی ماجرا فقط این است که این بحران یک فرایند طولانی تباهی و ازهم‌پاشیدگی است که هیچ نفی و رفع هگلی سهل‌الوصول و مشهودی ندارد، هیچ عامل سیاسی وجود ندارد که چرخشی ایجابی در این تباهی ایجاد کند و آن را به قالب‌گذاری درآورد.
پس از جنگ دوم جهانی و در سال های 1950 و 1960 مهم ترین بحرانی که چپ مارکسیستی با آن روبرو بود، بحران نفی متعین بود. [نفی متعین«aufhebung»: در منطق هگل، تفکر زمانی که به دنبال عام ترین و پایه ای ترین شکل تعیین خود می گردد مقوله ای را بر می نهد. این مقوله توسط تفکر وضع شده و سپس بر روی آن رفلکت می کند و سبب ایجاد تناقض در دل مفهوم وضع شده می شود. برای درک مقوله وضع شده، تفکر باید مدام به گذشته ارجاع دهد) . نظریه انتقادی مکتب فرانکفورت به این نتیجه رسیده بود که تضادهای دیالکتیکی درون سرمایه داری به گفته مارکس باعث فروپاشی آن نشده بود و دیالکتیک مثبت در دل روندهای ماتریالیسم تاریخی نتوانسته بود غل و زنجیر را از پای کارگران آزاد کند.{به راستی «چرا توده‌‌ها جوری برای بندگی‌شان مبارزه می‌کنند که گویی برای رستگاری‌شان است؟».}. در این میان اولین نقدی که به مارکسیسم کلاسیک وارد شد این بود که باید دترمینیسم تاریخی را فراموش کند و بپذیرد که دیالکتیک حالت ایجابی ندارد. نتیجه این وضعیت قرائت جدیدی از مارکسیسم بود که پیش فرض اش، پذیرفتن سرمایه داری به عنوان نظم ابدی ازلی بود. در این وضعیت سرمایه داری به عنوان  یک سیستم شناخته شد که دیگر هرگز نابود نخواهد شد و تمام روزنه های مقاومت و مبارزه را عایق کرده است. در یک کلام به گفته جورجو آگامبن و شاید به تعبیر بنیامینی قضیه با وضعیت اضطراری روبرو شده ایم. البته که هزاران خروار امید در جهان وجود دارد، ولی نه برای چپ ها. (در این جا خبری از تحلیل رفتگی به تعبیر دلوزی آن برای چپ ها نیست. هر امکانی یعنی یک خدمت بیشتر به سرمایه داری).
به برهوت حقیت خوش آمدید: چپ بودن در عصر کنونی نوعی دل مشغولی ست. به گونه ای که سرمایه داری را به عنوان یک «دیگری بزرگ / big other»، بر می گزینی و مدام او را به گوشه رینگ برده و مشت نثارش می کنی. و بعد می بینی که او مانند اول و شاید حتی بهتر از آن مقابلت ایستاده است. و تو به عنوان یک چپ وعده توخالی دیگری برای نابودی اش سر می دهی و آن را همواره به آینده ای نامعلوم موکول می کنی. گویی که این دال سرگشته هیچ گاه به مدلولش ارجاع نخواهد داد. و معنایش برای همیشه به تعویق می افتد. سرمایه داری فقط یک نظم اقتصادی نیست که با فرود و فراز سهام و سود و سایر اینچنین مسایلی بتوان درکش کرد. بلکه این یک مسئله فلسفی – روانکاوانه نیز می باشد که انسان و هستی او را نشانه گرفته است. و رژیمی از میل را در جهت حفظ و بقای خود خلق کرده است.  همچنین سرمایه داری را نمی توان به آمریکایی بودن تقلیل داد. بلکه یک سیستم نامرئی در جهان است که عملکردش نیز دیگر در اختیار گروه خاصی نمی باشد. به قول فوکو ساختارها همین که شکل گرفتند دیگر معلوم نیست چگونه عمل می کنند. سرمایه داری همه میل ها را با خود همسو کرده است. در واقع در بطن نظام استخدام، کارفرما میل به کار را برای زیردستش به عنوان میلی که ارزش شده، خلق کرده است. سرمایه داری را باید به عنوان عنصر سازمان دهنده مجدد «میل» در نظر گرفت. که دقیقا با آن چیزی که سرمایه داری نئولیبرال ارائه می دهد درست می باشد. علاوه بر این دانش و تخیل نیز توسط همین شکل سرمایه داری نقش می بندد و ما نیز دیگر تنها یک تخیل و فانتزی داریم: مصرف. ناتوانی ما در فهم نظم کنونی اقتصادی آن هم نه به‌عنوان یک نظم سیاسی و نه یک واقعیت زندگی، عناصرانقیاد میل ما هستند. کاپیتالیسم محصول دیالکتیک شیزوفرنی (نیروهای کار آزاد شده از نظام معنایی مستقر کهنه فئودالی) و پارانویید (نظام کد گذاری شده سرمایه داری برای نیروهای آزادشده توسط خودش، که هدفی جز تخطی نکردن از اصل تولید ارزش اضافی ندارند) می باشد. در نظام های پیشاسرمایه داری انسان ها به انسان ها ظلم می کردند و در جهان سرمایه داری کالاها و اشیا به انسان ها ظلم می کنند. یک وارونگی: کالاها سوژه می شوند و انسان ها ابژه. ثمره کار و تولید در مقابل نیروی تولید کننده قرار می گیرد. در این حالت محصول میل دیگر درون ماندگار میل نیست که از آن جوشیده باشد. کالا محصول نوعی مدیریت زمان و صرفه جویی است. ماموریت متمدن کننده سرمایه داری. نیروهای کار و جریان های میل باید از لحاظ زمانی مقرون به صرفه باشند و تحت کنترل قرار گیرند. این ماموریت به قیمت خالی کردن غنای شخصیت انسان و یا به تعبیر دلوز و گتاری تهی کردن فرد از سوبژکتیویته های خاص خودش تمام شده است. فرد با میل خودش بیگانه می شود. سرمایه داری نسبت خود با خود را تغییر می دهد. سرمایه داری در هر عصر و در هر شکلی بزرگترین فارماکون تاریخ بشر بوده است. این هیولای بی سر و دم هم نظم را تولید می کند و هم بی نظمی را،  هم قدرت را و هم مقاومت را، هم خود را  و هم «دیگری بزرگ» را تولید می کند.
شاید بتوان گفت عدم شناخت دقیق مارکس از انسان به عنوان ابژه ی مصرف عامل اصلی به تعویق افتادن دائمی نظریاتش می باشد. مارکس در اواخر عمرش به مطالعاتی جدید در حوزه انسان شناسی و قوم شناسی دست یافت. اما برای مارکس انسان به معنای روانکاوانه ی آن وجود نداشت، بلکه وی انسان را به ساختار تاریخی معنا می کرد. و آن را در دل روندهای گذار اقتصادی و شیوه های تولید تعریف می کرد. انسان مارکسی یک موجود تاریخی است که در مطالعاتش آن را در دل جوامع پیشاسرمایه داری و کمون های کشاورزی و ساختار خانواده خاص آن مطالعه می کرد. اما انسان سرمایه داری با ناخودآگاه تعریف می شود.  انسان عصر مارکس موجودی ست که به میزان پیشرفت صنعت پیچیده شده بود. و در واقع عدم شناخت مارکس از انسان به میانجی دانش او نبود، بلکه شکل تولید در آن عصر که بیشتر مبتنی بود بر کارخانه جاتی که با ذغال سنگ کار می کردند. این شکل تولید صنعتی، انسانی را خلق کرده بود که به همان میزان پیچیدگی صنعت معنا می یافت. سرمایه داری در عصر حاضر بسیار پیچیده تر از گذشته شده است. تولید دیگر به شکل انبوه و در دل کارخانه ها شکل نمی گیرد، بلکه تولید در عصر تکنولوژی و اینترنت و شبکه های اطلاعاتی جهانی همه جا را دربرگرفته است. طبیعی است که وقتی تولید به این حد پیچیده می شود، انسان به عنوان مصرف کننده نیز دچار پیچیدگی های ذهنی و روحی می شود. و لذا سرمایه داری از این انسان می خواهد که از وی طلب تنوع کند. کارگر در حال تبدیل شدن به بدن‌های مازاد دورریختنی ست. کارگر در چهارچوب نولیبرالیسم و فاز کنونی انباشت سرمایه یک بدن مازاد است که درون و برون قانون جابجا می‌شود تا چیزی برای اتکا نداشته باشد. کارگران بیکار و آنهایی که در بی‌ثبات‌کاری نولیبرالی جابجا می‌شوند، باشندگانی (و نه شهروندانی) هستند به دور از شناسایی توسط دولت و قانون.  انگاره ذهنی سرمایه داری مصرف است. موتیفی که نیچه وار پتکش را بر ناخودآگاه ما می کوبد. گویی مالیخولیای این انگاره بر برهوت جان ما حکمرانی می کند و پاساژها حجمی هندسی می شوند برای چنگ زدن بر گرده‌ی ایماژها و سوژها. آگاهی، امری ناخودآگاه ست که توسط سرمایه داری مدرن برای مصرف بیشتر و بهتر تولید می شود. ایجاد نوعی «ژوئیسانس تروماتیک» برای بازتولید نظم احمقانه ی مصرف. آگاهی، جهان مصرفی ما را می سازد و باعث پیشرفت و ترقی در عرصه صنعت و تکنولوژی می شود. این آگاهی، تصاویر و آواها را تا دورترین نقاط جهان می برد، برای اینکه بتواند انسان ها را به عنوان ابژه ی استیلا پذیر کنترل کند. هدف از تولید و پیشرفت فقط یک چیز است: کنترل. همانگونه که دیالکتیک روشنگری می گوید: هدف تکنولوژی تولید مفاهیم و تصاویر، یا بصیرت های فرخنده نیست، بلکه غایت آن یک چیز است: استثمار. در قرن 21 و عصر تولید پست مدرنی، سرمایه داری عمل استثمار را در تولید مقاومت و آگاهی به فرجام می رساند. مساله ی مهم انسان است. سرمایه داری چیزی فراتر از اقتصاد و مسایل فرهنگی، اجتماعی و سیاسی است. «آگامبن معتقد است نتيجه نهايي سرمايه‌داري نه غلبه بر نفسِ سرمايه‌داري در كمونيسم بلكه دقيقا بن‌بست نوليبراليسم است. ماركسيست‌ها آگامبن را به جهت بي‌توجهي به واقعيات انضمامي اقتصاد شماتت مي‌كنند و آگامبن تلويحا به اين نكته اشاره مي‌كند كه نوليبراليسم نتيجه انضمامي تعيين‌كننده بودن اقتصاد «در وهله نهايي» و منحل شدن هر معيار و ملاك ديگر، در چارچوب اقتصاد و تبيين همه چيز بر پايه اقتصاد است. وقتي ماركسيست‌ها خواستار توجه بيشتر به اقتصاد مي‌شوند، بر دري مي‌كوبند كه پيشاپيش باز است.». تمهیدات و تحلیل های مارکس از شکل نظام و شیوه ی تولید همگی بر مبنای تولید و مصرف است. اما آنچه مهم است شکل روابط تولیدی و مصرف است. کالاهای تولید شده مهم نیست، چرا و چگونه مصرف می شود، بلکه مهم شکل گیری فرایند انسانی و روان شناسانه ی یک امر ناخودآگاه در شکل گیری تولید است. مساله اینجاست که روان شناسی به عنوان مهم ترین مولفه بازتوزیع و قدرت سرمایه داری در تحلیل های فلسفی نادیده انگاشته شده است. روان شناسی اسطوره را به میان می آورد یعنی همان امری که مصرف را به بی نهایت می کشاند. اسطوره حتی شکل مصرف و نوع تولید کالاها را نیز عوض می کند. دیگر کالایی تولید می شود که اسطوره ای در شکل تولید آن موثر باشد، تا مصرف بی نهایت و احمقانه شود. سیاه چاله ی معنایی شکل بگیرد. تمام روابط تولیدی موثر در تولید کالا به مسایل ناخودآگاه و روان کاوانه ی ذهن آدمی بر می گردد. سرمایه داری نظمی فوق پیچیده و پیشرفته می باشد که در آن روان و ناخودآگاه انسان نیز تسلیم تولید و مصرف شده است.  نظمی ست که در وجود انسان ها چیزی پنهانی و اگزوتیک به ودیعه نهاده است. که مدام تمنا و طلب کننده سرمایه داری می باشند رخدادها، به علت عواملی بیرون از کنش انسانی، مسیری مشخص را دنبال می کنند، و توالی صلبی از مراحل باعث شده جهان سرمایه داری تقدیر انحصاری و نهایی آن مسیر باشد. اما در این میان نمی توان درنگ نکرد و نیندیشد. آن هم در باب خشونتی که بر هستی بشر سایه افکنده است. سلطه انسان بر طبیعت به میانجی پوزیتیویسم و سرگشتگی انسان در دام قسمی جامعه کنترلی و مدیریت شده. بربریت مدرن محصول عقل تک گفتار بود. و در نهایت سلطه فرهنگی را خلق کرد. برای توصیف وضعیت کنونی بشر به بخشی از سخنرانی ژاک دریدا ارجاع می دهم. دریدا بر مزار آلتوسر می گوید:” هرگز خشونت، گرسنگی، طرد از جامعه، نابرابری، ستم اقتصادی در تاریخ بشریت و کره زمین تا این اندازه دامن گیر انسان نبوده است. به جای نغمه سردادن از کامیابی آرمان دموکراسی لیبرال و بازار کاپیتالیستی در شادکامی پایان تاریخ، به جای برگزاری جشن پایان ایدئولوژِی و پایان گفتمان های رهایی بخش، هرگز نباید این نکته بدیهی عالم گیر را که از رنج های منحصر به فرد بی شماری فراهم آمده اند، از نظر دور داریم که هرگز اینقدر زن و مرد و کودک بر روی زمین به بردگی کشیده نشده اند، گرسنه نمانده و نابود نشده اند”.
شاید رسالت چپ بودن در این عصر پیش از همه چیز تاکید بر این باشد که بتواند با میراثی که کارل مارکس برای بشر به یادگار گذاشته است به دنبال انسانی تر کردن چهره هیولاگونه ی سرمایه داری باشیم. همچون کسی که در یک کشتی شکسته از تیرکی در حال سقوط آویزان شده باشد. اما شاید او از آنجا نشانه ای به رهایی را باز یابد. شاید نتوان بهشت گمشده میلتون را بر روی خرابه های اندیشه مارکس بنا کرد، اما به یاری اندیشه و مطالعات چپ هاست که می توان از «جهنم دانته» که سرمایه داری با آتشش آن را بر جان انسان ها افکنده است تا حدودی رهایی یافت. حال چه این اندیشمند موجود رقت انگیزی چون آلن بدیو باشد یا یک موجود هیستریک مثل اسلاوی ژیژک. چه  یک جنتلمن شیک و جذاب چون ژاک دریدا و چه یک ایتالیایی نوستالوژیک مثل جورجو آگامبن/ اینها اندیشه ها را تولید می کنند و نه سرمایه داری. اینکه کاپیتالیسم در مقام یک دوران تاریخی تنها زمانی پایان می‌یابد که جامعه‌ای بهتر و جدیدتر در دسترس باشد، و یک سوژه انقلابی حاضربه‌یراق داشته باشیم تا این جامعه را با آرمان پیشروی ابنای بشر در عمل محقق کند، چنین تصوری یک تعصب مارکسیستی – یا بهتر بگوییم، مدرنیستی – است. پیش‌فرض این تصور مرتبه‌ای از به‌دست‌گرفتن زمام سیاسی تقدیر مشترک ماست که با ویرانی عاملیت جمعی، و راستش از بین‌رفتن امید به چنین عاملیتی، در انقلاب جهانی نولیبرال حتی خواب و خیال آن را هم نمی‌توانیم ببینیم.
یادداشت ها:
ایدئولوژی آلمانی: کارل مارکس و فردریش انگلس
مانیفیست کمونیست: کارل مارکس و فردریش انگلس
سرمایه: کارل مارکس
دیالکتیک روشنگری: آدورنو و هورکهایمر
کاپیتالیسم و اسکیزوکاوی: دلوز و گتاری
مارکس در واپسین سالها: مارچلو موستو
بندگان مشتاق سرمایه:  فردریک لووردون

بیشتر بخوانید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
You need to agree with the terms to proceed

فهرست