تئاتر «من یعنی دیگری»

آغاز:

  • پرده‌ی سفید
  • موزیک متن: موزیکی مختلط از موزیک‌های مختلف
  • ورود صورتک‌های رنگارنگ (هویت‌های نامتجانس) – بادکنک‌های رنگارنگ که بر روی آن‌ها نقشی هست: نقشی از بدن‌های بدون اندام – که لزوما خود نیز بر یک رنگ و یک صورت نیستند و هریک درون خود صورتک‌هاست و رنگ‌هاست.
  • برخورد صورتک‌ها باهم، و رنگ‌دادن و رنگ‌گرفتن (تاثیر و تاثر).
  • به صدا آمدن صورتک‌ها: من…من…من…

اولی:

  • من با پارِسیایی هستم. متفاوتم اما با و در دیگرانم،
  • جزئی و عضوی از خانواده‌ی «کثرت‌ها» که از رهگذر با-هم-عمل‌گری و با-هم-اندیشی نوعی هم‌نشانی را شکل داده‌اند که واحد می‌نماید.
  • همان‌گونه که در هر هم‌نشانی نه تنها هویت اجزاء، بلکه هویت کل هم تغییر می‌کند، من نیز، در فرایند بالندگی و شکوفایی‌ام، تغییر می‌کنم و تغییر می‌دهم.

دومی:

  • من یک «میانه» در میان میانه‌ها هستم:
  • یک فلات در میان فلات‌ها،
  • یک شدنِ مداوم،
  • یک مواجهه: که وقتی با دیگران تلاقی می‌کنم، با هم کل‌ها را می‌آفرینیم.

سومی:

  • من از سیاستِ آفت‌زده و جناح‌زده‌ی این‌روزهای جامعه‌ام خسته و ملولم.
  • برای من سیاست هنرِ «در-میانه-بودن» است: در میان چیزها و پدیده‌ها و رخدادها و انسان‌ها بودن، با گریز و شدن‌ها همراهی‌کردن – و نه کنترل‌کردن، مسدودنمودن، معنابخشی، رمزگذاری و قلمروزایی.
  • سیاست، برای من، همان خط گریز، یعنی خطی از خلاقیت و ابداع و آفرینش و نامتعین و گشوده است، که همواره ما را به یافتن و ساختن شرایطی جدید و اندیشه‌های جدید و خلق اشکال نوین سوبژکتیویته فرامی‌خواند.
  • سیاست را در گرو تشخیص سیالیت و تغییرپذیری هویات داده‌شده، نه در پی سرشت ابدی و ازلی هویات سیاسی سنتی بودن، فهم می‌کنم.
  • سیاست را به لحاظ هستی‌شناختی نامتعین و گشوده ببینم، که همواره من را به یافتن و ساختن زمینی جدید و مردمی جدید، یعنی خلق اشکال نوین سوبژکتیویته فرامی‌خواند.
  • سیاست را نافی و عدوی هرگونه تصلب و جمود به هر نامی، ضد فعلیت‌مندی، و آغشته به تکرارِ تفاوت (دلوز) یا بازگشت جاودان (نیچه‌) درک کنم.

چهارمی:

  • من با نمایندگی، بازنمایی، هویت، ارگانیسم (کلیتی محدود با یک هویت و غایت) و مکانیسم (ماشینی بسته با کارکردی خاص) سر سازگاری ندارم.
  • معتقدم می‌توانم با تمامی گوناگونی منظری و نظری با دیگران، یک «بدنِ» اجتماعی و سیاسی و اندیشگی باشیم.
  • از پرواز دادن تخیلات خود نمی‌هراسم و تخیل را شرط تولید امکان‌های جدید – امکان تخیل و تصور جهان، یا تنوع جهان‌هایی که می‌تواند ساخته شوند – می‌دانم.

پنجمی:

  • ‌من هم یک نگاهم در میان نگاه‌ها،
  • یک صدایم در میان صداها،
  • یک خوانش و تفسیرم در میان تفسیرها،
  • یک کنش‌ام در میان کنش‌ها،
  • پیرامون آموخته‌ها و آموزه‌های خود حصاری از جنس ایدئولوژی نکشیده‌ام.
  • متن اجتماع و سیاست و تاریخ را نص‌گون نمی‌خوانم و نمی‌نویسم.
  • از نقد نمی‌هراسم.
  • در تئاتر مواجهه‌ی آرا و اندیشه‌ها در جست‌وجوی نشان و نشانه‌ای از واقعیت‌ها و حقیقت‌ها هستم.

ششمی:

  • یاس‌های اندیشگی خود را – با تمامی تفاوتی که با آنان دارم – پاس می‌دارم.
  • به سوژه‌ی سیاسی جمعی می‌ندیشم و فردیت (تکینگی) خودم را در کنار فردیت‌های دیگر تعریف و تصویر می‌کنم.
  • دوست دارم بگویم و بشنوم.
  • نقد کنم و نقد شوم.
  • بیاموزم و بیاموزانم که دانش و معرفت بشری دریایی‌ست قعرش ناپدید.

هفتمی:

  • معتقدم اندیشه همان کنش است و خلق مفاهیم نو نیز، امری‌ست سیاسی.
  • هیچ‌گاه اندیشه‌ی سیاسی خود را، مصون از معایب فراوان – از جمله تاثیرات کج‌فهمی و بدفهمی و گاه، بلاهت و خامی – ندیده‌ام.
  • هیچ‌گاه در جست‌وجوی تصویر جزمی اندیشگی، که به دنبال روشی است تا اندیشه‌ور را قادر به خلاصی از خطا کند، نبوده و نیستم.
  • از امتناع و تخطی از خود پرهیز و هراسی ندارم.
  • پذیرفته‌ام که درک و دانش سیاسی من هم با هر مواجهه با سوژه‌ها و ابژه‌های سیاسی-اجتماعی تغییر می‌کند، قابلیت‌های مفهومی و نظری (و نیز، عملی) جدیدی به‌دست مي‌آورد، ظرفیت‌های تازه‌ای ایجاد مي‌کند.
  • دانش سیاسی همان دانش «دمادم-در-حال-شدن» و در عین‌حال ناتمام، و از این‌رو، سرچشمه‌ی عدم‌قطعیت و بداعت است.
  • سیاست امری رابطی (relational) و برساخته است. به بیان دیگر، ما همواره با آن‌چه در رابطه با زمینه و شرایط و خوانش بر آن سیاست نام می‌نهند مواجه‌ایم، نه واقعیت و حقیقتی که ذاتا سیاسی است.
  • سیاست اگرچه با پولیس ربط وثیق و تنگاتنگی دارد، اما پولیس دیگر دلالتی قلمروی و دولت‌شهری ندارد، بلکه در بی‌کرانگی لامکانی معنا می‌یابد که در آن هر امری از قابلیت و استعداد تبدیل‌شدن به «امر سیاسی» برخوردار است، و هر شهروندی می‌تواند در هیبت و هویت یک «سوژه‌ی سیاسی، کنش‌گری داشته باشد.

هشتمی:

  • من یک کنش‌گر «آوان‌پاپ»ی هستم که در برابر حسانیت آوان‌گارد سکتاریست (جدایی از توده‌ی مردم) مقاومت می‌‌ورزم و در عین حال، از عوام‌زدگی پرهیز می‌‌کنم.
  • اسیر آگاهی کاذب ایدئولوژی‌های گوناگون نیستم.
  • خودآیین و خلاق و آفرینش‌گرم، اما کماکان شیفته‌ی شور اید‌ه‌ها هستم و جز در پرتو این شور رهایی را ممکن نمی‌دانم.
  • صرفا یک سوژه‌ی پسارخدادی نیستم، بلکه به‌مثابه یک سوژه‌ی پیشارخدادی با وفاداری به تغییری که خودم باید کارگزار تاریخی آن باشم، ایده و اندیشه‌ی تغییر را به‌نام حقیقتِ سوبژکتیو و ابژکتیو زمانه‌ی خود نشت و رسوب می‌دهم.
  • اگرچه به کسب قدرت می‌اندیشم، اما اولا، کسب قدرت برایم هدف نیسن، و ثانیا، قدرت را منحصر و محدود به ماکروفیزیک قدرت نمی‌دانم.
  • از نظر من، دگرگونی اجتماعی منحصرا از طریق پرش به راس دولت و قدرت تحقق نمی‌یابد.

نهمی:

  • من مایلم با ساحت‌های یکدست و یکنواخت قطع رابطه کنم و بیش‌تر از هر چیز به توده‌ای مواج ‌مانند شوم که طوفان‌های تکان‌دهنده و مختلف جهت آن را به این طرف و آن طرف می‌کشند، اما این مواج‌بودن را به‌معنای تلون‌ و هر لحظه به رنگ بت عیار درآمدن، نمی‌دانم، بلکه به‌معنای درلحظه‌بودگی، درشرایط‌بودگی و در تاریخ‌بودگی خود فهم می‌کنم.
  • به‌رغم پرهیز از درغلطیدن به‌نوعی پوپولیسم ارتجاعی، آگاهم که باید استراتژی‌های گشوده‌تری را بسط و توسعه دهم که به من اجازه دهد تا درون فرم‌های عامه‌پسند بازنمایی با توده‌های مردم رابطه‌ی تفهیمی و تفاهمی برقرار کنم.

دهمی:

  • من از استعداد بهره‌بردن از حسانی‌ترین، طنزآمیزترین، نامتعارف‌ترین و شبکه‌ای‌ترین کنش سیاسی برخوردارم، اما در عین حال، هم‌چون یک پارِسیاستس شفاف و صریح و جدی هستم و از فریادزدن آن‌چه حقیقت و واقعیت می‌پندارم هراس نمی‌کنم.
  • هر آن‌چه را که می‌گویم می‌زییم.
  • بدنم تجسد حقیقتی است که از آن سخن می‌گویم.
  • نه آیرونیستم – کسی که از اصول بحث می‌کند. به‌دنبال یک اصل اولیه است. سادیست است – و نه شوخ‌طبع – کسی که اصول را ناچیز می‌داند، بی‌مبناست، کاملا نامحسوس، خائن است، اهل خیانت در سطح است. مازوخیست است.
  • در قاب و قالبِ حزبی محصور و محدود نمی‌شوم، اما باهم‌بودگی و کمونیتاس (اشتراک بدون مشترک‌بودن) را می‌پذیرم.

همه با هم:

  • ما یک پارِسیایی هستیم.
  • پارِسیا را دوست داریم.
  • چراکه «سیاست دوستی» را به‌ما آموخت.
  • پارِسیا برای ما یک لامکان است، لذا هرجا که باشیم خود را در/با پارِسیا و دیگرانی که پارِسیایی می‌اندیشند و می‌زییند احساس می‌کنیم.
  • پارِسیا را دوست داریم، چراکه به‌ما آموخت «من یعنی دیگری».

پایان:

  • پرده‌ی سفید
  • بازی رنگ‌ها
  • درهم‌رفتگی صداها: من یک پارِسیایی هستم
  • تبدیل تماشاگر به تماشاگر-بازیگر… پیوستن صورتک‌های تماشاگر به بازیگران
  • تبدیل شدن صورتک‌های کوچک به یک صورت بزرگ با تمامی رنگ‌ها و صورتک‌ها
  • حرکت معکوس: تبدیل صورت بزرگ به صورتک‌های کوچک
  • وصل‌شدن صورتک‌هایی بر هر صورتک (حرکت ریزومی)
  • وصل‌ماندن تمامی صورتک‌ها توسط نخ بادکنک‌ها (صورتک‌ها) به‌هم (اتصال ریزومی)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بیشتر بخوانید

فهرست