حکومت سراسربین

یک
فوکو، تصریح می‌کند که در عصر ما حکومت‌های مبتنی بر زیست‌قدرت، تلاش دارند در یک پروسۀ زمانی مشخص «جامعۀ مراقبۀ» خود را جایگزین «جامعۀ مراقبتی» – که هدفش نه مراقبۀ خود، بلکه ادارۀ دیگران است – نمایند. از نظر آنان، زمانِ نظارت و کنترل انسان‌ها از طریق شبکه‌بندی سفت و سخت مکان و کنترل تک‌تک خانه‌ها گذشته است. دیگر گزمه‌ها نمی‌توانند درِ هر خانه را از بیرون قفل کنند و کلید آن‌را به داروغه تحویل دهند. نگاه مراقب، دیگر نمی‌تواند همه‌جا حضور داشته باشد. دیگر نمی‌توان قدرت را از طریق هجوم پلیس و به‌شکلی آشکار و رویت‌پذیر اعمال کرد. دیگر نمی‌توان به «انضباط محاصره‌ای» امید داشت. امروز باید از الگوی انضباطی‌ای پیروی شود که امکان سراسربینی با مشخصۀ رویت‌ناپذیری‌ را فراهم می‌آورد. امروز نهادهای حکومتی دیگر نباید از زور استفاده کنند، بلکه باید قدرت را در وجود خاطی نهادینه کنند. در جوامع پیچیدۀ امروز، حکومت‌ها نیازمند طراحی جامعۀ سراسربینی هستند که به‌صورت نوعی آزمایشگاه قدرت، و هم‌‌چون ماشین اعجاب‌انگیزی كه بر پایۀ خواست‌ها و تمایل‌های بسیار متفاوت، اثرها و نتایج همگونی از قدرت را می‌سازد، عمل کند. چنین جامعه‌ای (سراسربین) آنان را قادر می‌سازد تا به كمك تكنیك‌های كنترلی و مشاهده‌گرانه، علاوه بر كنترل محیط‌های جمعی، در ساختِ خصوصی افراد نیز چنان نفوذی کنند كه از آن‌ها موجوداتی كاملاً مطیع و قابل دسترس بسازند. برای تضمین چنین انقیادی، باید عنصر شناختی هویتی شهروندان را از هستۀ عقلانی فردیت تهی شود، و آحاد جامعه را به‌مثابه ابژۀ معرفت خود بازآفرینش گردند، و رفتار زندگی روزمره در خانواده، مدرسه و محل کار، از طریق روابط اجتماعی و توسط روابط قدرت شکل داده شود، و تدبیری اندیشیده شود تا افراد در بافت‌های اجتماعی به خودتنظیمی بپردازند و رفتار خود را تنظیم کنند، به بازیگران اصلی صحنۀ نمایشی تبدیل شوند، که در آن خود پلیس (زندانبان) خود هستند، همه‌چیز را بر خود خیره ‌بینند، و احساس ‌کنند در «خانه‌ای شیشه‌ای» زندگی می‌کنند؛ دیده می‌شوند بی‌آن‌که بتوانند ببینند. در این حالت، هیچ تماس مستقیم و بی‌واسطه‌ای میان قدرت و مردم نیست. فرد چون کنترل‌گرش را رویت نمی‌کند، دچار خودکنترلی می‌شود؛ یعنی چشم‌ها درون‌فکنی شده و در درونش جاسازی می‌شوند و به جزیی از نفس بدل می‌گردند. این نامرئی‌سازی قدرت مصادف است با عبور از بدن و چنگ انداختن بر روح. به تعبیری دقیق‌تر، قدرت بدون تماس با بدن آن را گیر می‌اندازد. از همین روست که فوکو اصل معروف افلاطون را معکوس می‌سازد: «روح، زندان بدن است». سراسربین همان آزمایشگاه انسان است: مکان تسخیر روح؛ مکان وارونگی فردی‌سازی. بدین ترتیب، با تقلیل «سیاست» به «مدیریت و کار کارشناسی»، انسان به‌عنوان ابژۀ معرفت‌های تخصصی به دام می‌افتد، «بدن‌های رام»، نه «بدن‌های معذب»، از طریق تسخیر عمقی به‌نام «روان» بازتولید می‌شوند، تکنیک «حذف» جایش را به فرایند «ادغام» می‌دهد.
دو
می‌خواهم به تاثیر و با بهره‌ای آزادانه و گزینشی از آموزه‌های «جامعۀ سراسربین» بنتام و فوکو، به طرح نوعی «حکومت سراسربین» – به‌مثابه راه برون‌رفت از ناوضعیت کنونی – بپردازم. مفروض این تامل راهبردی این است که: «نظم و نظام حاکم و مستقر بر جامعۀ امروز ما، از سر می‌گندد و از راس اسقاط (فروپاشیده) می‌شود، نه از بدن و قاعده.» به بیان دیگر، امروز رابطۀ «سر» و «بدن» یا «راس» و «قاعده» جامعه، به رابطه‌ای آنتاگونیستی (ستیهنده) تبدیل شده: «سر» در نقش «برانداز» بدن ظاهر شده، و «بدن» نیز، در کنشی تدافعی و مقاومت‌گون، هستی خود را در نیستی «سر» (سرِ فاسد) می‌بیند و می‌جوید. در چنین شرایطی، تنها «راه برون‌شد» نوعی کنترل و نظارت سراسربینِ این «سر» (به‌مثابه «شر کوچک») است – که این‌بار دامنۀ «شر»ش نه تنها جامعۀ مردمان که پیکرۀ «خود» را نیز دربرگرفته است، یا خود شر خود شده است. تردیدی نیست، که در شرایط کنونی، نمی‌توان به یک «سر» اخلاقی (چه مورال و چه اتیک) دل سپرد و بر این باور و اطمینان شد که آنانی (اصحاب قدرت) که در آیندۀ نزدیک آب می‌بینند، این‌بار، شناگران ماهری نیستند و در هر شرایطی آن می‌کنند/نمی‌کنند که یک انسانِ کاملا اخلاقی باید بکند/نکند. افزون این‌که، این «کردن/نکردن» از محدودۀ «امر اخلاقی» بسیار فراتر است، زیرا از یک کنش‌گر سیاسی مسئول (در/با قدرت) سخن می‌گوییم که از منجنیق هر کرده و ناکرده‌اش، هر گفته و ناگفته‌اش، هر تصمیم و تدبیرش، و هر خم ابرو و پیچش مویش، ممکن است هزاران بلای ساختاری، کارکردی، فنی، اقتصادی، روحی و روانی، احساسی و اعتقادی، تاریخی و… بر «بدن» جامعه فرود آید. پس، به حکم عقل و علم و تجربه (و حتی شرع) باید تمهید و تدبیری اندیشید که «بدن» را از شر «سر» (سرِ فاسد) و «سر» را از شر خودش، رهانید. برای تحقق این مهم، نخست باید به استقرار نوعی «حکومت مراقبۀ» (که در این‌جا در تقابل با «حکومت مراقبت» تعریف نمی‌شود، بلکه ادامۀ آن است) همت کرد. باید به طراحی سیستم نظارتی-کنترلی اندیشید که قادر باشد چشم‌ خود را درون‌فکنی کند و در درون تک‌تک مسئولین جاسازی نماید و به جزیی از نفس آنان بدل ‌گردد، تا آنان را همواره بر این احساس نماید که در «خانه‌ای شیشه‌ای» زندگی می‌کنند؛ دیده می‌شوند بی‌آن‌که بتوانند ببینند، و تا آنان را در گسترۀ مسئولیت و مدیریت خود به خودتنظیمی لاجرم نماید، یا به بیان دیگر، آنان را به بازیگران اصلی صحنۀ نمایشی تبدیل کند که در آن، خود – در هراس از یک نگاه خیرۀ بیرونی – پلیس (و بازرس و بازپرس و حراست) خود هستند، و روح آنان همواره ناظر بر بدن آنان (یا زندان بدن آنان) است. این مهم محقق نمی‌شود، مگر همه‌جای خانۀ وسیع دولت، در فردای بعد از استقرار، تابلوی «این مکان به دوربین مخفی مجهز است» نصب گردد، خلوت (کاری-اداری) هر مسئولی مجهز به «تله اسکرین» شود، کمیته‌ای راست/درست‌آزما، به‌طور مستمر تمامی بازخوردهای مثبت و منفی تصمیم‌ها و تدبیرهای مدیران را ارزیابی، و گزارش‌های شفاهی و کتبی کارکردی-مدیریتی آنان را راست/درست‌آزمایی کند، مکانیسم استیضاح وزیر و مسئول، درون‌دولتی شود، و مکانیسم «ماشۀ» مدیریتی فعال شود و هر کس که به خطا رفت را نشانه بگیرد و حذف کند. شاید در نخستین نگاه، درانداختن چنین طرحی زیبندۀ دولت‌هایی که به‌نام دین و اخلاق بر مردم حکومت می‌کنند، نباشد، اما تجربۀ چهار دهۀ گذشته به‌ما می‌گوید که برای حفظ و صیانت از همان دین و اخلاق باید آنانی که به‌نامش حکومت می‌کنند را تحت مراقبت و مراقبه داشت.

بیشتر بخوانید

فهرست