سوژه‌ی کلکتیو و تغییر

1
بدیو به‌ما می‌گويد «عصر انقلابات به‌سر رسيده» و طی تجربه‌ی کمونيسم در قرن بيستم، نقش پرولتاريا به‌عنوان يک طبقه‌ی انقلابی پايان يافته و يا «اشباع شده» است. او هم‌چنین می‌گوید: «سياست فقط از طريق خودش قابل فکر است»، و اصرار می‌ورزد که ديگر تعريف تعيين‌کننده‌ای از سياست و طبقه موجود نيست. وی مخالف اين ايده است که سياست، گروه‌های عينی را که می‌توان به‌عنوان طبقه مشخص‌شان کرد، نمايندگی می‌کند… شايد سياست‌های رهايی‌بخش و سياست‌های ارتجاعی وجود داشته باشند، ولی اين‌ها را نمی‌توان مستقيما به يک مطالعه علمی و عينی از کارکرد طبقه در جامعه ربط داد. اکنون پرسش آن است که در عصر پایان انقلاب و طبقه، چگونه می‌توان به انقلاب و فاعل آگاه انقلابی اندیشید؟ بدیو ما را به يافتن چيزی که به‌طور متناقض يک هويت عام است، هويتِ بی‌هويت، هويتی که ورای همه هويت‌هاست، هویتی به فراگیری انسان و انسانیت (آن‌چه مارکس پرولتاریا می‌نامد[1]) فرامی‌خواند. او از بحران نمايندگی و بحران ايده‌ی يک گروه عام با ما سخن می‌گوید و پرولتاریای مارکس را همان فاعل آگاه عام يا جهان‌شمول می‌بیند و می‌داند. از این منظر، او در پی یافتن نوعی تعيّن سياسی است که قادر باشد هويت‌ها را ادغام کند و  هویت کلکتیوی مبتنی بر اصولی ورای هويت – هویتی اجتماعی نه بر اساس منفعت مشخص، بلکه بر بنیان اصلی بالاتر و والاتر و عام‌تر – متولد نماید. این اصل اصیل همانا «ايده‌ی برابری» است. بديو «عام» را سازه‌ای می‌داند که تقسيمات و تفاوت‌های طبقاتی را به اسم «همگنی تساوی‌جويانه بنيادين» پاک می‌کند.»
2
اما بدیو واضح و روشن از هویت مشخص سوژه‌ی کلکتیو و برابری با ما سخن نمی‌گوید، و نمی‌گوید در عصر اتمیزه‌شدن جوامع انسانی، هویت‌های موزائیکی، خودهای اکسپرسیونیستی، و در عصر پساهویت و پساایدئولوژی و پساانقلاب و پساآوانگارد، و نیز در عصر امپراطوری جدید سرمایه‌داری، حکومت‌مندی و آمبورژوازه‌شدن پرولتاریا، چگونه می‌توان سوژه‌ی رهایی جمعی داشت و تحقق برابری را امید داشت، نمی‌گوید اگر این تمهیدات نظری و تدبیرهای عملی هم‌چون آموزه‌های فلسفی معطوف به تغییر مارکس عقیم و سترون ماندند، چه باید کرد و چه نباید کرد؟ نمی‌گوید چنا‌ن‌چه دیگران نیز هم‌چو او به انقلاب بنگرند، «انقلاب» و «رهایی» تبدیل به یک بازی تئوریک با مهره‌های شیشه‌ای نخواهد شد که توسط بازیگرانی انجام می‌شود که در کوه­ خیالی و روشنفکری خود زندگی می‌کنند؟ نمی‌گوید با پذیرش سوژه‌های پسارخدادی، و رخدادهای احتمالی و غیرقابل پیش‌بینی وی، برای امتناع از آن‌چه هستیم و برای تغییر آن‌چه هستیم و می‌خواهند باشیم به کی و چی باید دخیل ببندیم و امیدمان را نثارش کنیم، نمی‌گوید چگونه می‌توانیم به سوژه‌شدگی و سوژه‌بودگی در عرصه‌ی سياست بیندیشیم زماني كه مستقيما وارد گود سياست نشویم، سازمان‌دهي نكنیم، به تشكل فكر نكنیم، با ديگران نباشیم، راهي براي تحقق عمليِ اصول و ایده‌ها و آرزوهامان پيدا نكنیم، سنگ یک تغییر تاریخی (رخداد) را بر دوش نکشیم، و خود حامل و عامل (کارگزار تاریخی) تغییری نشویم که انتظارش را می‌کشیم؟ و نمی‌گوید چگونه باید یک عرصه‌ی سیاسی نو ساخت، عرصه‌ای برای حضور توده‌ها، عرصه‌ای از بیخ‌وبن بیرون یا بیگانه از ساختار دولت؟ نمی‌گوید چنان‌چه – به‌تصریح خودِ او – یگانه شکل مبارزه آفریدن اوضاع و شرایطی است که در آن دولت وادار شود به تغییر فلان چیز یا بهمان چیز تن دهد، چگونه و چطور می‌توان این اوضاع و شرایط را آفرید و چرا تا کنون خود وی و هم‌فکرانش قادر به تحقق چنین مهمی نشده‌اند؟ نمی‌گوید چگونه سوژه‌ی کوچگر که به‌نحوی درون‌ماندگار در حرکت میل جریان دارد، می‌تواند موضوعی برای عمل سیاسی باشد؟
3
تغییر امری برساخته و معطوف به اراده‌ی خودآگاه یا ناخودآگاه (در مفهوم دلوزی) یک سوژه‌ی کلکتیو است. این‌که یک تغییر یا رخداد کی و چگونه حادث می‌شود و صرفنظر از این‌که این «کی» و «چگونه» قابلیتِ پیش‌بینی دارد یا نه، تغییرات تاریخی نه فراتاریخی‌اند و نه فراانسانی. سوژه همان کارگزار تغییر تاریخی است که به خلق رخداد در شرایط ناممکنی و نامحتملی آن باور دارد و تندیس آن را از شرایط نامهیا و خام می‌تراشد – اگرچه می‌داند آن‌چه رخ می‌نماید شاید آن نباشد که می‌خواسته و می‌ساخته. لذا سخت است از بدیو بپذیریم که گهگاه به‌طرزی تمام حادث و پیش‌بینی‌ناپذیر، و دور از دسترس معرفت، رخدادی به بزرگی انقلاب فرانسه یا انقلاب ایران رخ می‌دهد که متعلق به بعدی تماما متفاوت یعنی بعد عدم است. سخت است از هیچ توقع و انتظار چیزی به شگرفی و فراگیری انقلاب داشته باشیم. سخت است بپذیریم که «همگان»ی که یک وضعیت یا یک حالت-وضعیت را تجربه می‌کنند بی‌خبر از وجود «حفره‌ یا عدم‌انسجام ذاتی یا مازاد وضعیت مستقر» باشند و یا درباره‌ی آن تظاهرات سکوت کرده باشند. اگرچه رخداد می‌تواند همان حقیقت وضعیت باشد که آن‌چیزی را مرئی و خوانا می‌سازد که وضعیت «رسمی» سرکوبش می‌کند، بعید است کسی در آن وضعیت خاص یک رگش هم هشیار نباشد، و نسبت بدین حفره و مازاد – و این‌که چه می‌تواند بکند – تصویر و تصور و تصدیقی نداشته باشند. آن‌چه موجب و موجد یک رخداد می‌شود، در کنار بی‌بصیرتی حافظان وضعیت رسمی، بصیرت معطوف به کنش/واکنش رهایی‌بخش مازاد نیز هست. با این بیان می‌خواهم بگویم که رخداد همواره سوژه‌مند است و نوعی رابطه‌ی تعاملی و دیالوگی-دیالکتیکی میان سوژه و رخداد وجود دارد که هر دو توامان در حال خلق یکدیگرند. لذا نمی‌توان سوژه را صرفا نوعی ظهور حادث و «خادم حقیقتی» فرض کرد که از او فراتر می‌رود، و نیز، نمی‌توان رخداد را در تمامیت وجودی-ظهوری‌اش به اراده‌ی معطوف به آگاهی سوژه ربط داد. امر جایی مابین این‌دو است. از این منظر، شاید بتوان میان دوگانه‌ی «عامل (مجری)-سوژه»ی بدیویی پلی زد و آن عاملی که در نقش کارگزار تغییر تاریخی ظاهر می‌شود را همان سوژه‌ای دانست که به نیابت از رخداد-حقیقت در وضعیت‌ دخالت می‌کند، و نشانه‌ی رخداد را در متن آن می‌جوید. چنان‌چه برقراری این رابطه‌ی اینهمانی میان عامل و سوژه پذیرفته شود، آن‌گاه نمی‌توان مدعی شد که مازاد و فقدان متعلق به یک وضعیت، فقط از منظر رخداد قابل رویت است، نه از منظر کارمندان دانای دولت/حالت – و یا تشخیص آنان (کارمندان دانا) را تماما به تشخیص معضلات موضعی و حاشیه‌ای و خطاهای اتفاقی فروکاست. لذا این‌که گاه در بیان و بازنمایی همین کارمندان دانا یک مانع تجربی به تراز مرز استعلایی کشانده ‌شود و یک نقص و نارسایی حاشیه‌ای به متن وارد گردد و ملازم با طبیعت ساختار سیستمی فرض ‌شوند که در ذات‌اش، فی‌نفسه، فاسد است، امر محال نیست، حتی اگر یک کارمند دانا، در مقطعی از تاریخ، از سمه‌ای (نشانه‌ای) در ظاهر به هویتی در باطن و از ره‌نشانه و قرینه و سیمپتومی پی به فاجعه و بحران و واقعه‌ای در راه برده باشد – که برده – آن‌گاه نمی‌توان هم‌چون بدیو احکام کلی و مطلق در مورد رخداد وضع و صادر کرده و بگوییم: یک رخداد وقوع یک گسست ناب است که هیچ‌چیز در وضعیت به‌ما اجازه نمی‌دهد تا آن را ذیل سیاهه‌ای از علل و وقایع تحلیل کنیم و تخمین زنیم. حتی اگر بپذیریم که رخداد آن کثیری‌ست که در حین عرضه‌ی خود، بی‌انسجامی زیرین مربوط به جملگی وضعیت‌ها را رو می‌آورد، و در طرفه‌العینی طبقه‌بندی‌های برساخته‌شان را دچار تزلزل می‌کند، تجربه‌ی یک رخداد برای هوشیاری و هش‌داشتن نسبت به رخدادهای دیگر کافی است. به بیان دیگر، وقوف قدرت نسبت به بستر بروز و ظهور رخداد (بی‌انسجامی زیرین وضعیت‌ها) روایت رخداد نخست (یا نخستین رخداد) را از روایت سایر رخدادها متفاوت و متمایز می‌کند. لذا قاعده‌ی پیش‌بینی‌ناپذیری رخداد نخستین را نمی‌توان به رخدادهای دیگر تعمیم داد، حتی اگر این «رخدادهای دیگر» نیز، از هیچ‌کجا و کاملا پیشامدی نازل شده باشند. اگر عامل پیش‌بینی‌ناپذیری نحستین رخداد، درونی و ذاتی آن است، عامل پیش‌بینی‌ناپذیری رخدادهای بعدی، کاملا بیرونی است: مستی و ناهشیاری تدبیرگران منزل. به بیان دیگر، اگر روایت اولی روایت «ندانستن» است، روایت دومی و سومی و… روایت «نخواستن» است. اما اگر از بدیو بپذیریم که رخداد، در تحلیل نهایی، موضوع گفتار عالمانه نیست، هم تازگی دارد و هم از لحاظ قانون وجود نابهنجار است، از منظر معرفتی تصمیم‌ناپذیر است، همواره در لحظه‌ای که محل‌اش پیدا می‌شود از پیش ناپدید شده است (و بنابراین، این شائبه به‌وجود می‌آید که هیچ چیزی رخ نداده است، الا توهم نوبودگی)،آن‌گاه چگونه می‌توان به تولد سوژه‌ی پسارخدادی امید بست و آن را نام عملیات یا فعالیت‌هایی دانست که بر پایه‌ی وفاداری به یک رخداد شکل گرفته بر سر هستی آن قمار کند و پیامدهای آن را تا آخر دنبال کند؟ آیا تشخیص این مهم که واقعا رخدادی رخ داده یا نه، آن‌چه رخ داده یک انقلاب است یا یک بی‌نظمی، یک مواجهه‌ی عاشقانه است یا یک دوره‌ی عیاشی و خوش‌گذرانی، یک اثر هنری جدید است یا گونه‌ای شیادی، نیازمند یک سوژه‌ی پیشارخدادی نیست؟ شاید، از یک منظر، بتوان گفت که ما با بدیو با یک رخداد «پسانامی» مواجه هستیم: رخدادی که نمی‌توانیم آن را به همان طریقی نشان دهیم که می‌کوشیم یک واقعیت تجربی را بنمایانیم، بلکه صرفا پس از غسل تعمید دادن به یک واقعه و نام‌گذاری آن، می‌توانیم با آن کالبدی که با دمیدن روح «نام» حیات یافته، رابطه برقرار کنیم. پس یک رخداد، افزون بر عرصه‌ی وقوع – و پیش و بیش از آن – یک نام است که توسط یک گفتار مبارز – نه گفتاری فاضلانه – بدان داده شده است – در حالی‌که واقعا نمی‌دانیم چه کسی اقندار نامیدن یک گفتار به‌نام «گفتار مبارز» را دارد، و نیز نمی‌دانیم که این «نام» واقعا درخور و شایسته‌ی آن «نامیده» هست یا نه. شاید بدیو بگوید این اقتداار از آنِ مبارزه‌جوست. در این حالت، ما با سوژه‌ی مبارز پیشانامی مواجه هستیم که اولا، از استعداد تشخیص گوهر گرانسنگ یک واقعه  – و تمیز سره از ناسره –قبل از نام‌گذاری آن برخوردار  است، و ثانیا، آن رخداد چنان با هستی و کنش او عجین شده که جدایی و بی‌وفایی نسبت به آن را برنمی‌تابد و خالصانه عشق خود را نثارش می‌کند و در دامانش می‌بالد. بگذارید صرفنظر از این‌که چنین نقدهایی بر بدیو وارد است یا خیر، از وی جدا شویم و بگوییم: در پس و پشتِ هر اندیشه‌ی تغییری سوژه‌ای در کنش است. به بیان دیگر، به‌محض آن‌که از اندیشه‌ی تغییری سخن می‌گوییم، حضور و وجود سوژه‌ای را مفروض گرفته‌ایم که سنگ تغییر را بر دوش می‌کشد – اگرچه آن‌چه حادث می‌شود کاملا تابع نقشه‌ی معرفتی و اراده‌ی این سوژه نیست و عوامل بسیار دیگری (منطق تعین چندجانبه) در تحقق یک تغییر نقش ایفاء می‌کنند. با این بیان، می‌خواهم بگویم، در ساختن عالمی نو، همواره وجود و حضور آدمی نو شرط لازم – اگرچه نه شرط کافی – است: سوژه‌ای که هم می‌داند چه نمی‌خواهد و هم می‌داند چه می‌خواهد و هم می‌داند که خود باید کارگزار تاریخی آن تغییر باشد.

[1]  بديو می‌گويد بخشی از معجزه‌ی “اختراع” پرولتاريا به‌عنوان طبقه‌ی انقلابی اين است که مارکس می‌تواند پرولتاريا را به‌عنوان يک “بی‌هويتی” با “انسانيت مفروض” هم‌ذات کند.

بیشتر بخوانید

فهرست