لاکلائو و سوبژکتیویته‌ی انقلابی

- اولیور هاریسون، مترجم: فریدون تیموری

نقطه شروع برای نظریه سوژه‌ی انقلابی لاکلائو (2005) پیدایش چیزی است که او آن را یک مطالبه اجتماعی پایه‌ای می‌نامد. لاکلائو استدلال می‌کند که این مطالبه تلاش برای مفصل‌بندی چیزی است که فرض می‌شود در یک نظم اجتماعی خاص غایب است. اگر به این مطالبه رسیدگی شود و در نتیجه در سطح یک درخواست باقی بماند، موضوع تمام‌شده است. اما در شرایطی که این مطالبه برآورده نشود این احتمال قوت می‌گیرد که مطالباتی که به همانند هم برآورده نشده‌اند، شروع کنند به پیوند دادن خود با یکدیگر (Laclau2005:73) و ایجاد کردن یک مرز درونی، یک تقسیم فضای اجتماعی به دو ارودگاه سازش‌ناپذیر، یکی متشکل از زنجیره‌ی نوظهوری از مطالبات برآورده نشده و دیگری نظم اجتماعی که بی‌میل یا ناتوان از برآورده کردن این مطالبات است. (Laclau2005:74) از این رو چیزهایی که در ابتدا مطالبات دموکراتیک کاملا خاص و منزوی بودند می‌توانند به مطالبات جمعی مردمی تبدیل شوند. حرکت از مطالبات “دموکراتیک” به مطالبات “مردمی” کاملا به این بستگی دارد که چگونه این مطالبات مفصل‌بندی می‌شوند. بر مبنای تمایزی که لاکلائو در آثار اولیه‌اش به همراه شانتال موفه (2001) قائل شد، چیزی که لاکلائو منطق تفاوت می‌نامد استراتژی را توضیح می‌دهد که بر مبنای آن هر مطالبه تنها از خاص‌بودگی خودش دفاع می‌کند و در نتیجه از دیگر مطالبات منزوی می‌ماند. در این شرایط شکل‌گیری یک مرز داخلی اتفاق نمی‌افتد  و در نتیجه سوژه‌ی انقلابی جمعی نمی‌تواند ظهور کند. (Laclau 2005: 78) لاکلائو مصر است که خاص‌گرایی محض که غالبا در پیوند با سیاست هویت است یک کنش خودویرانگر است که تنها می‌تواند به یک بن‌بست کور سیاسی منتهی شود. (Laclau 1996: 26, 48)  لاکلائو ادعا می‌کند آنچه مورد نیاز است استراتژی است که منطق هم‌ارزی را به عنوان منطق جایگزین به خدمت می‌گیرد. منطقی که در آن هر مطالبه، هم‌ارز مطالبه‌ی دیگر می‌شود، و  حداقل یک مطالبه که خاص‌بودگی خودش را منحل می‌کند و تبدیل به فیگوری جهانشمول برای بقیه می‌شود. (Laclau 1996: 81) به طور قطع برای لاکلائو هیچ مطالبه‌ای وجود ندارد که به شکل پیشینی مهم‌تر یا جهانشمول‌تر از بقیه باشد. اندازه‌ای که یک مطالبه ممکن است جهانشمول شود کاملا تصادفی و وابسته به ترکییب هژمونیک آن است. [1] در این نقطه است که نفوذ مفهوم هژمونی گرامشی آشکار می‌شود. به زعم لاکلائو سوژه‌ی انقلابی باید در زمان‌های گوناگون به واسطه‌ی عناصر گوناگون ساخته شود. این فرایندی است که تاکید بر روی یک مطالبه خاص اجتماعی را رد می‌کند مگر اینکه، همان‌گونه که در بالا اشاره شد، این تاکید به شکلی هژمونیک ساخته شده باشد. اینجا تصریح گرامشی بر لزوم ایجاد یک بلوک اجتماعی تاکتیکی که از “خاص‌گرایی” فراتر رود و امکان “جهانشمولی” را جستجو کند، طنین‌انداز می‌شود. با این حال هنوز یک تفاوت مهم در آغازگاه‌های لاکلائو و گرامشی وجود دارد، و این تفاوت به ما اجازه می‌دهد که انکار اولین شرط تئوری مارکس به وسیله‌ی لاکلائو را درک کنیم. برای لاکلائو سوژه‌ی انقلابی در هیچ وضعیت پیشینی تعریف نشده است، چه رسد به اینکه در طیفی از فعالیت تولیدی. اگرچه او می پذیرد که طبقه احتمالا در مبارزات رهایی‌بخش گذشته وجودی مسلط بوده است، اما معتقد است که شرایط متضاد زمان حال نشان می‌دهد که دیگر چنین وجودی نیست. (Laclau 2000a:206,Laclau 2000b:299,300) اگر گرایش‌های معاصر را کنار بگذاریم، مشکل لاکلائو با نظریه مارکس دوسویه است. اول اینکه فلسفه تاریخ مارکس او را مجبور کرد که یک هویت خاص یعنی طبقه را به شکل پیشینی به عنوان تجسم سوژه‌ی انقلابی بر دیگر هویت‌ها برتری دهد. هر چند که مساله اتحاد طبقاتی به راستی در آثار مارکس حضور داشت، اما اهمیت تاریخی که او به فعالیت‌های تولیدی می‌داد بدان معنی بود که سوژه انقلابی مارکس همیشه و از قبل، طبقه‌ی کارگر بود. شاید بسیار مهم‌تر اینکه، مشکلات لاکلائو با نظریه مارکس، به علت پذیرش خود مفهوم سوژه به عنوان یک وجود جامع و کاملا شفاف به وسیله‌ی مارکس، در حقیقت بسیار عمیق‌تر می‌شوند. در هژمونی و راهبرد سوسیالیستی لاکلائو و موفه پذیرفته بودند که جایگاه ممتاز سیاسی طبقه‌ی کارگر باید بی‌درنگ رد شود، اما به عقیده آنها این نگرانی باید در بطن رد مقوله‌ی هستی‌شناختی خود سوژه قرار بگیرد. (Laclau and mouffe2001:181) وقتی شرایط ظهور سوژه‌ی انقلابی را در نظر بگیریم، لاکلائو در این عقیده با مارکس سهیم است که بحران در ساختار اجتماعی مستقر یک پیش‌شرط اساسی است. (Laclau 2005: 85) هر چند لاکلائو در یکی از آثار اولیه‌اش (1990) صراحتا درک خود از بحران ساختاری را از درک مارکس متمایز می‌کند. با استفاده از نظریه لاکانی، لاکلائو  مفهوم “ازجاشدگی” را برای اشاره به این ایده استفاده می‌کند که، در اساس، هر ساختار اجتماعی از بعضی جنبه‌ها  ناقص است. به علت این شکاف در درون ساختار، لاکلائو استدلال می‌کند که ظهور سوژه‌ی انقلابی باید همواره به مثابه تلاشی به وسیله‌ی نیروهای سیاسی هژمونیک رقیب که مدعی بستن این شکاف هستند، درک شود. (Laclau 1990: 41, 44) بدین‌سان، در حالی که به نظر مارکس بحران‌های ساختاری از طریق اشاره به تضادهای درونی ساختار به شکلی منطقی قابل توضیح بودند، برای لاکلائو ازجاشدگی‌ها از چنین منطق دیالکتیکی پیروی نمی‌کنند. به زعم لاکلائو دیدگاه مارکس در صورتی درست می‌بود که ساختار در وهله اول کاملا دوخته شده بود. به عبارت دیگر، ازجاشدگی، دقیقه‌ای ضروری در تحول ساختار نیست. (Laclau 1990: 46, 47) پیامد ادراک لاکلائو از ازجاشدگی این است که او از  دومین شرط نظریه سوژه انقلابی مارکس جدا می‌شود. برای لاکلائو سوژه‌ی انقلابی به شکلی کاملا درون‌ماندگار از ساختاری که هدف‌اش دگرگون کردن آن است، ظاهر نمی‌شود. جنبه نهایی نظریه سوژه‌ی انقلابی لاکلائو مربوط به مکانیزم لازم برای پیوند موفق یک زنجیره‌ی هم‌ارز با یکدیگر است. همان‌گونه که در بالا اشاره شد، تشکیل سوژه‌ی انقلابی وابسته به این است که یک مطالبه خاص خود را  در جهت تبدیل شدن به دال یک جهانشمولیت وسیع، بشکافد. (Laclau 2005: 95) در عین حال خاص‌بودگی دیگر مطالبات نیز باید شکافته شود، و این به این دلیل است آنها باید ضرورتا خاص‌بودگی خود را کناره گذاشته و  مطالبه‌ی جهانشمولی را که شکل‌دهنده‌ی وحدت زنجیره است، تقویت کنند. برای لاکلائو وحدت این زنجیره‌ی هم‌ارزی و بنابراین امکان سوژه‌ی انقلابی بستگی به تولید چیز دارد که او آن را دال تهی می‌نامد. دال‌های تهی با دلالت به آنچه که معمولا نقص در یک نظام اجتماعی به‌خصوص خوانده می‌شود، زنجیره‌ی تناظری را به هم وصل می‌کنند. یک مثال مفید برای چیزی که لاکلائو در ذهن دارد اشاره رایج پوپولیست‌ها به “مردم” است. از دوره رومی‌ها این پرسش همواره وارد بوده است که آیا مردم به کل اجتماع سیاسی اشاره دارد یا ترجیحا به بخش محروم اجتماع. (Canovan 2005: 12, 15) لاکلائو این ابهام سمج بین جمعیت (populace) و عوام (plebs) را اندکی فراتر می‌برد و استدلال می‌کند که وجه مشخصه‌ی گفتمان پوپولیستی این ادعا است که عوام تنها شکل مشروع جمعیت است؛ جزئیتی که می‌خواهد به مثابه کلیت یک اجتماع عمل کند. (Laclau2005:81) در این معنا، مردم به کلیت یک اجتماع موجود اشاره نمی‌کند، بلکه  دال یا نامی است که می‌کوشد نقص یا فقدان درون خود جامعه را مفصل‌بندی کند. با این حال، با توجه به ادعای لاکلائو مبنی بر این که سوژه انقلابی هیچ‌گاه به شکل پیشینی وجود ندارد،  چیزی که به اندازه‌ی همین ادعا مهم است این واقعیت است که سوژه انقلابی تنها از خلال همین فرایند نامیدن خود است که شکل می‌گیرد. به عبارت دیگر سوژه‌ی انقلابی مقدم بر اعطای این نام به او وجود ندارد. خواه این نام مردم باشد یا هر دال به‌خصوص دیگری. (Laclau2005:103,108) بدین‌سان برای لاکلائو سوژه‌ی انقلابی همواره حاصل برساخت هژمونیک یک “مردم” است. (Laclau2005:239) با این حال جالب این است که لاکلائو می‌پذیرد دالی مانند مردم در راه‌های متفاوتی می‌تواند مفصل‌بندی شود، و این راه‌ها به واسطه‌ی هیچ ضرورت یا بستر اساسی محدود نمی‌شوند. به عبارت دیگر، فی‌النفسه هیچ چیز مترقی در توسل به مردم وجود ندارد؛ تاریخ بارها انعطاف سیاسی این دال را اثبات کرده است. نظریه سوژه‌ی انقلابی لاکلائو به دلیل میراث گرامشیایی آن با ابزارهایی که به وسیله‌ی آنها دال‌های خاص می‌توانند به چارچوب‌های گفتمانی خاص متصل یا منفصل شوند، مناسبت بالایی دارد. این واقعیت دوباره به ما یادآوری می‌کند که سوژه‌ی انقلابی لاکلائو تنها و منحصرا حاصل یک مبارزه‌ی هژمونیک طولانی است. مشاهده کردیم که نظریه لاکلائو دو شرط اول نظریه سوژه انقلابی مارکس را نقض می‌کند. برای درک این که چگونه نظریه او شرط سوم را نیز نقض می‌کند باید به درک او از دال‌های تهی بازگردیم، که به نظر می‌رسید کارکرد اساسی آنها متحد کردن یک زنجیره‌ی هم‌ارزی است. با این حال اهمیت آنها اساسا عمیق‌تر است. به عبارت ساده، اهمیت غایی دال‌های تهی این است که آنها خود امکان دستیابی به شکلی محلل (resolutive) از جامعه را انکار می‌کنند.  هر چند چیزی در نظریه لاکلائو وجود ندارد که ضرورت استراتژیک کسب قدرت سیاسی را رد کند، اما به عقیده‌ی او این ایده که جامعه باید به شکلی کلی، اکنون و یا در آینده، بازسازی و تاسیس شود، سومین شرط نظریه مارکس را تبدیل به چیزی می‌کند که کمتر از یک فانتزی تمامیت‌خواه نیست. با این حال چیزی که لاکلائو می‌پذیرد، اشتیاق برای تمامیت است، یا همان‌گونه که خودش می‌گوید؛ درک تمامیت به عنوان یک افق و نه یک بستر. (Laclau 2005: 71) همین اشتیاق است که در پس تلاش‌های مکرر برای شناسایی سوژه و از این رو اطمینان از سرزندگی ظهور مداوم شکل‌های مختلف مردم و در نتیجه خود دموکراسی، نهفته است. (Laclau 2005: 170)

بیشتر بخوانید

فهرست