«ما»ی پارِسیایی

  1. ایده‌آلیسم آلمانی به‌ما می‌گوید، ذهنیت یا سوژه فقط می‌تواند در مقام گذری از خلال جنون پا به قلمرو وجود گذارد؛ در مقام تلاشی بی‌وقفه برای تحمیل نوعی یکپارچگی و قوام نمادین در برابر تهدید همیشگی فروپاشی، انحلال و نفی. در روان‌کاوی، این جنبه از مضمون سوژه‌ی ازجاکنده‌شده در ارتباط با مفهوم فرویدی رانه‌ی مرگ بیش از پیش بسط می‌یابد. رانه‌ی مرگ دقیقا به‌منزله‌ی پیامد حضور شکاف در نظام وجود ظاهر می‌شود – شکافی که هم‌زمان معرف خودآیینی ریشه‌ای سوژه است – این رانه همان عاملی است که چارچوب نمادین سوژه‌مندی را بی‌وقفه تهدید به تخریب یا تسلیم می‌کند. ژیژک به تاثیر از لاکان، بر آن است که سوژه نه نوعی پدیده‌ی جوهری است و نه فضا یا مکانی مشخص در مقام بازنمود یک قانون، بلکه سوژه اساسا به‌مثابه نوعی بعد یا ساحت ابدی وجود دارد، نوعی ساحت مقاومت – مازاد نسبت به همه‌ی اشکال سوژه‌شدن. سوژه یک خلا برسازنده بنیانی است که فرایند سوژه‌شدن را به پیش می‌راند، اما نهایتا نمی‌تواند توسط آن به‌طور کامل پرشود. سوژه به‌طور هم‌زمان معادل فقدان و پس‌مانده در همه‌ی اشکال سوژه‌شدن است.
  2. بی‌تردید، این «ما»یی که تلاش دارد خود را مامایی کند نیز، به‌نوعی سوژه‌ی تهی و خط‌خورده است که نمی‌تواند در متن نظام نمادین مسلط (زبان، فرهنگ، جامعه، گفتمان) نام و کام خود را بیابد، یا به اینهمانی و هویت هستی‌شناختی کامل دست یابد. بدین‌سان، سوژه‌شدنِ این «ما» نیز، هم معادل دورشدن و فاصله‌گرفتن از سوژه‌شدن است – همان مازادی که انسجام و قوام نمادین را در انجماد و سکون شبِ جهان فرو می‌بلعد – و هم برابر نفسِ رانش یا حرکت به‌سوی سوژه‌شدن به‌مثابه راهی برای گریز از چنین وضعی. در این معنا اینهمانی یا هویت‌یابی این «ما» همواره بر حسب نوعی وجود-به‌سوی-نفی ساخت می‌یابد. این «ما» یک حفره است که دائما در حال پر و خالی‌شدن است. بنابراین، باید به این معرفت تروماتیک تن سپاریم که این «ما» هستیم که نمی‌توانیم پرسش «ما کی هستیم» را به‌معنایی غایی حل و فصل کنیم یا خلا نهفته در سوژه‌ی تهی و خط‌خورده را پر کنیم. اما در عین حال، به‌واسطه‌ی همین مقاومت مازاد نسبت به سوژه‌شدن و پیامد آن، یعنی رانده‌شدن به‌سوی حل و فصل پرسش‌های ناممکن در مورد هویت و سوژه‌مندی است که این «ما» ذاتا این امکان را در خود نهفته می‌یابد که صور جدیدی از سوژه‌شدن را بسط دهد. دقیقا در همین هنگامه‌ی افشاگری و گشودگی است که رمز و راز ماهیت این «ما» ژرف‌تر می‌شود و این «ما» هر چه بیش‌تر به درون مواجه با ناتوانی و عدم قابلیت کشیده می‌شود، یعنی همان عدم قابلیت و ناتوانی از بازنمایی یا رفع شکاف میان فرایند سوژه‌شدن و آن‌چه پیوسته از این فرایند سرازیر می‌شود.
  3. واقعیتِ این «ما» از طریق دلالت‌گری امر نمادین و امر خیالی شکل می‌گیرد. در حالی امر نمادین در اصل گشوده و بی‌پایان است، امر خیالی می‌کوشد تا از طریق تحمیل منظره‌ی خیالاتی خاص هر فرد، این گشودگی را رام کند. به بیان دیگر، امر خیالی امر نمادین را پیرامون برخی خیالات یا فانتزی‌های بنیادین خاص میخ‌کوب و متوقف می‌کند. امر واقعی، برعکس، به نظام دلالت (نمادین و خیالی) تعلق ندارد، بلکه دقیقا همان امری است که این نظام را نفی می‌کند؛ همان امری که نمی‌تواند در چنین نظامی جذب و ادغام شود. امر واقعی به‌مثابه نوعی ساخت ابدی فقدان بر جای می‌ماند، و هر گونه تغییر یا دلالت نمادین-خیالی نیز نوعی پاسخ تاریخی خاص به این فقدان بنیادین است. عملکرد امر واقعی همواره به‌شیوه‌ای است که حدود نفی [معنا] را بر هرگونه نظام دلالت‌گر (استدلالی) تحمیل می‌کند و با این حال – دقیقا به‌واسطه‌ی تحمیل چنین حدودی – به‌طور هم‌زمان به برساختن چنین نظامی یاری می‌رساند. در این معنا، امر واقعی دقیقا ذاتی دلالت است: برای هرگونه نظام دلالت‌گر، امر واقعی هم در حکم افقِ عبورناپذیر امر منفی و فقدان معنا و هم معادل نفس شرط وجود آن نظام است.
  4. بنابراین، واقعیت این «ما» همواره واقعیت-به-سوی-امر واقعی است. هر شکلی از واقعیت این «ما» (نمادین یا خیالی) به‌مثابه تلاشی ناممکن برای گریز از تجلیات گوناگون امر واقعی است. به بیان دیگر، واقعیت و هویت این «ما» هم‌چون روایت «نی» مولانا است که هیچ‌گاه «تو پر» نمی‌شود و هیچ‌گاه به نیستان خود بازنمی‌گردد و روزگار وصل خویش را تجربه نمی‌کند. انسان در اندیشه‌ی لاکان نیز، با یک کم‌شدگی و گم‌شدگی مواجه است؛ آن‌چنان‌که گویی انسان با پرتاب شدن در هستی بخشی از وجودش را از دست می‌دهد و تمام زندگی او درگیر جست‌وجوی همین گم‌گشتگی می‌گردد. افزون بر گم‌گشتگی، این «ما» سوژه‌‌ی جمعی شکاف‌خورده است و ماهیت آن در این شکاف‌خوردگی‌ برساخت می‌گردد و ماهیتی جز نداشتن ماهیت ندارد. این شکاف و فقدان ماهیت، اساس جمع‌بودگی و سیاسی‌بودگی این «ما» را شکل می‌دهد. متفاوت از لاکان، ما این شکاف و شکاف‌خوردگی را نه در پرتو «لذت ازدست‌رفته» که با بیانی دلوزی در «میل ناکام‌مانده» تعریف می‌کنیم. اگرچه در نهایت به لاکان برمی‌گردیم این «ما» سوژه‌ای‌ست دچار فقدانی تمام‌عیار؛ این فقدان همانا رد پای کنش حذف‌ناپذیر قدرت در برساخت‌شدنِ سوبژکتیویته ‌است. این «ما» نیز، در راستای دستیابی به هویت یکپارچه دست به این‌همانی در ساحت نمادین می‌زند، اما نکته مهم این است که هیچ‌گاه به هویتی ثابت و تمامیت دست نمی‌یابد و فرایند این‌همانی در زنجیره‌ی دلالت درگیر بازی شکست و بروز دوباره می‌شود. به بیان دیگر، این «ما» جایگاه استقرار هویتی محال و مکان وقوع سیاست همان‌انگاری‌ست. خط‌خوردگی و دارای فقدان بودن سوژه، همچنین ربط وثیق دارد با این ایده که دیگری بزرگ (ساحت نمادین و جامعه) نیز دچار فقدان است. لاکان ساحت نمادین را هیچ‌گاه کامل نمی‌داند و به دلیل حضور امر واقع به‌مثابه امری که تن به منطق دال و نمادینه‌شدن نمی‌دهد همواره دچار فقدان است، و سوژه در ساحت نمادین مدام در پی پر کردن این‌فقدان از طریق نمادپردازی امرواقعی‌ست؛ درحالی‌که از لحاظ معرفت‌شناسی نمادین کردن امر واقع (شناخت آن) امری‌ست محال. برخورد سوژه با امر واقع و فقدان ساحت نمادین امری‌تروماتیک و هراسناک است. لذا سوژه نمی‌خواهد محال بودن دستیابی به تمامیت که ناشی از اونتولوژی امر واقعی‌‌ست را بپذیرد. لاکان معتقد است فانتزی راه گریز از این محال بودن هراسناک است. فانتزی محال بودن نمادین‌سازی‌ای امر واقعی- که معادل است با دستیابی به تمامیت و هویت یکپارچه و پر کردن فقدان دیگری- را به‌صورت ممنوع جلوه می‌دهد. کارکرد فانتزی این است که محال بودن تمامیت را به امری مبدل سازد که ممنوع است و با کنش سوژه ممکن می‌شود. لذا فانتزی در لحظه‌ی شکست این‌همانی سوژه را بار دیگر شارژ و مجاب به حرکت در ساحت نمادین می‌کند. فانتزی از طریق ابژه‌ی کوچک a  وعده‌ی تمامیت و بازیافتن لذت گمشده را به سوژه می‌دهد و سوژه به یمن وجود فانتزی در ساحت نمادین و زنجیره‌ی دلالت به حرکت درمی‌آید. اما ماهیت فانتزی خیالی است.
  5. شاید بیش و پیش از آن‌که دل‌مشغول یافتن پاسخی برای پرسش «ما واقعا که هستیم؟» شویم، باید به این پرسش پاسخ دهیم که: «می‌خواهیم چه کسی باشیم؟»

بیشتر بخوانید

فهرست