پارسیا و مکتب نقد

۱. به‌عنوان یک ایرانی سخت بر این احساس و تصورم که بسیاری از اصحاب سیاستِ ما زیستی ماقبل سیاست دارند – سیاست چیزی نیست جز اشکال و صور زیباشناختی نقد. و اگر از سرمایه گرانسنگ نقد نصیبی برده‌اند تفکر انتقادی و نقد آنان از خلال عقاید فعلی‌شان آغاز می‌شود و سخت اسیر بت‌‌های ذهنی و قدسی و متافیزیکی و ایدئولوژیک است. نقد آنان اکثرا ناظر بر «نقد حداقلی» (تفکر نقادانه برای دفاع از عقاید فعلی خود) است، نه «نقد حداکثری» (ارزیابی همه‌ی ادعاها و عقاید، از جمله ادعاها و عقاید خودمان). نقد حداقلی یعنی مخالفت‌کردن با عقاید و استدلال‌هایی مغایر با عقاید و استدلال‌های خود و پیروزشدن بر آن‌ها. این نوع نقد فاقد حقیقت، فضیلت و مسئولیت است. جان استوارت میل درباره‌ی پوچ‌بودن مجموعه‌ی عقایدی که بدون کمک‌گرفتن از تفکر نقادانه‌ی حداکثری روی هم انباشته شده باشد به ما چنین هشدار داده است: «کسی که در مورد مسئله‌ای فقط از موضع خودش خبر دارد چیز زیادی از آن مسئله نمی‌داند. چه‌بسا دلایل خوبی هم برای دفاع از موضعش داشته باشد، و کسی نتوانسته باشد نادرستی آن دلایل را ثابت کند. اما اگر او نیز نتوانسته باشد نادرستی دلایل موضع مخالف را اثبات کند، مبنایی برای ترجیح یکی از آن دو بر دیگری ندارد.» اکثر این بازی‌پیشگان سیاسی بر این فرض و مفروضند که «سره» نزد آن‌هاست. نقد برای آن‌ها لذت دیالوگ، لذت خلق و آفرینش، لذت امتناع، لذت رهایی، لذت دگربودگی، لذت تفاوت، لذت فهم و تفهیم، لذت تردید و پرسش، لذت پاسخ، لذت تفکر، لذت صدا، لذت سخن، لذت اثر، لذت سوژه‌بودگی، لذت فضیلت، لذت شجاعت، لذت مسئولیت، نیست، بلکه لذت نفی و عدوی دگرهای خود بودن است. نقد آنان را به امتناع از حکومت‌شدن (توسط دیگری‌های بزرگ) رهنمون نمی‌شود. نقد آنان بیش و پیش از آنکه ناظر به «گفته» باشد، معطوف به «گفته‌پرداز» است. در کنش نقد رابطه‌ی آنان با «گفته»‌ها و «گفته‌پرداز»ها از جنس دیالوگ نیست، بلکه از جنس منولوگ است. نقد آنان نوعی جنگ با کلام است که به نیابت از جنگ شمشیرهای برکشیده از نیام صورت می‌گیرد. از این‌رو، سخت به خشونت و خصومت آلوده است. در این نوع نقد، این نکته‌های تیز نیستند که گفته‌ها و گفته‌پردازها را به مصاف می‌طلبد، این تیزی زبان و بیان است که بی‌آن‌که از اعتبار گفته‌ها پرسش کند، عمارت اندیشگی دیگران را به ویرانه‌ای تبدیل می‌کند. تلاش نمی‌کنند وارد زیست‌جهان اندیشگی و گفتمانی و خانه‌ی زبان دیگران شوند. با منطق، مقتضیات، استلزامات آن جهان و خانه آشنا شوند. و آن را با نقدی از درون مواجه کنند، بلکه بیرون و در فاصله‌ای دور ایستاده‌اند. پیش چشمانشان شیشه‌ای کبود نهاده‌اند. فهمشان محصور و معیوب است. نگاهشان به غرض و مرض آلوده است. چشمشان خانه‌ی خیال است و عدم. پرسش‌های نقادانه‌ی آنان بیش و پیش از آن‌که ناظر بر: مسئله چیست و مدعا (نتیجه) کدام است؟ دلایل استدلال کدام‌اند؟ کدام واژه‌ها یا عبارت‌ها مبهم‌اند؟ تضادهای ارزشی و فرض‌های ارزشی کدام‌اند؟ فرض‌های توصیفی کدام‌اند؟ آیا مغالطه‌ای در کار نیست؟ شواهد چقدر محکم‌اند؟ آیا علت‌های بدیل در کار نیستند؟ آیا آمار عرضه‌شده فریب‌دهنده نیست؟ چه اطلاعات مهمی بیان نشده است؟ چه مدعا (نتیجه)های معقول دیگری می‌توان مطرح کرد؟ بر لحن سخن تمرکز می‌کنند، و به واکنش در برابر استعاره‌ها، تشبیه‌ها، حکایت‌های مهیج و تاثیرگذار، می‌پردازند. نقد در نزد آنان نه تنها با فضیلت که با مسئولیت نیز همراه نیست. اینان در آیین نقد خود –به بیان جامی در «سبحه الابرار» – گاه بر راســت ‌كشند خط گزاف، گاه بر وزن زنند طعن زحاف، گاه برقافيه كــان معـلول است، گاه بر لفــظ كه نامقبول است، گاه نـابرده ســـوی معنــی پی، خرده گيرند ز تعصب بــر وی.

۲. در این حال و احوال نابالغی و صغارت سیاسی، نقد در نزد بسیاری از بازی‌باوران سیاسی ما همان عیب‌جویی، سیه‌رو کردن، دیگرگونه و باژگونه خواندن متن و سخن دیگران، تفکیک سره‌ی خود از ناسره‌ی دیگران، درست خود از نادرست دیگران، زیبای خود از زشت دیگران، کمال خود از نقصان دیگران. در نزد اینان نوعی تکنولوژی اعمال قدرت و سیاست و هژمونی است، نه تن دادن به عقل و انصاف و اخلاق، و نه «هنرِ حکومت نشدن»، «هنر سرکشی فکورانه»، «هنر نافرمانی اختیاری» در برابر دیگری‌های بزرگ درونی و برونی. نمی‌دانند نقد رعایت حدود است (به‌تصریح کانت)، حقیقت‌یابی است، به‌گزینی است، توان داوری و ارزیابی بخشیدن و درست دیدن و راه‌یابی است. نمی‌دانند نقد را پیوندی با حقیقت و اخلاق است، نقد (از یک منظر دینی) برای قرب به ذات احدیت و دوری از نفسانیات و منویات فردی است، طنز و پارادوکس قضیه آن‌جاست که چون خود موضوع و مخاطب نقد دیگران قرار می‌گیرند، بسیار از سعدی و فردوسی و مولوی و حافظ و واعظ قزوینی و ابتهاج و دیگران اندرز می‌دهند که: «خطا بر بزرگان گرفتن خطاست»، «تو را با سخن‌های بزرگان چه‌کار»، «بزرگش نخوانند اهل خرد، که نام بزرگان به زشتی برد»، «در عیب نظر مکن که بی‌عیب خداست، که هر که بی‌هنر افتد نظر به عیب کند»، «زنهار کسی را نکنی عیب که عیب است»، «عیب‌دان از غیب‌دان بویی نبرد»، «عیب تو خواهی نگوید خصم عیب او مگو»، «با خموشی می‌توان خاموش کردن کوه را»، «عیب باشد کو نبیند جز که عیب»، «عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت، که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت»، «من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش»، و یا باز از زبان بزرگانی زبان به تهدید ناقد و نقاد می‌گشایند که:  «چون هر که باد در سر دارد سر به باد دارد»، «هر آن کهتر که با مهتر ستیزد، چنان افتد که هرگز برنخیزد»، «غایت جهل بود مشت زدن سندان را»، «پنجه با شیر و مشت با شمشیر زدن کار خردمندان نیست»، «نشیمن خود را با شاخ گاو درنینداز»، «با دم شیر بازی نکن»، «آدم یک پیراهنه با آدم دو پیراهنه نمی‌تواند در بیفتد»، «ابله آن کس که به خواری جنگ با خارا کند»، «پنجه با ساعد سیمین چو نیندازی به»، «نیاید ز صد مورچه فعل ماری»، «با بدان آن به که کم گیری ستیز، چون نداری ناخن درنده‌تیز»، «گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله‌ی من، آن‌چه البته به جایی نرسد فریاد است»، «نرود میخ آهنین بر سنگ»، «به هر کس هر چه قسمت بود دادند.»

۳. منتقد راستین (پارِسیا) هم‌چون دندی بودلر می‌کوشد تا خود را ابداع کند. منتقد راستین هم‌چون دندی بودلر، «انسان یا «من»ی است با عطش سیری‌ناپذیر برای «نامن» که هر آن، آن را به تصویرهایی برمی‌گرداند که زنده‌تر از خود زندگی‌اند، که همواره ناپایدار و فرار است»؛ منی که خود را شورمندانه به قلب اشیا می‌افکند و از محبوس ساختن خویشتن در یک نظم کلی و ثابت و راکد، دچار ملال و رخوت و شومی می‌شود. او در میانه‌ی سیالیت شفاف چیزها خانه می‌کند. اما این منتقد راستین اصیل‌تر از دندی است. هستی و وجود او در ژست‌ها، لباس‌ها، شیوه‌ی راه رفتن، نگاه و ادا و اطوار و کرشمه‌ها خلاصه نمی‌شود، و «خاستگاه تمامی اصالت و خودویژگی او مهری نیست که زمان بر دریافت‌های حسی‌اش می‌زند.» اخلاق این منِ نقاد، برخلاف اخلاق دندی، که دعوی هیچ‌گونه امر عام و جهان‌شمولی ندارد، با امر عام و جهان‌شمول سر ستیز ندارد. همچون دندی، نیاز سوزان او برای خلق اصالت شخصی خود نیست؛ اسیر کیش پرستش نفس نیست که از وسوسه جست‌وجوی خوشبختی در «دیگری» طفره رود. منتقد راستین هم‌چون کانت از محدودیت‌های تاریخی و کنونی‌ای سخن می‌گوید که امکان‌های دیگربودگی را از ما سلب می‌نماید، و هم‌چون فوکو طبیعی و ضروری بودن محدودیت‌ها و شرایط تاریخی اکنون ما را به نقد می‌کشد، و بدین ترتیب، امکان تغییر را به روی شخص می‌گشاید. این منتقد نیز معتقد است «هویت» کنونی ما محصول شکل خاصی از پیوند «حقیقت-معرفت-قدرت» است؛ وقتی رابطه‌ی ضروری و ابدی اضلاع این مثلث به پرسش کشیده می‌شود، آن‌گاه خصلت تصادفی و گذرای آن برآفتاب می‌شود و امکان عبور مهیا می‌گردد. ناقد راستین هوس نقد (نقد برای نقد) ندارد اما ناقد است و دیگر هیچ. به بیان دیگر، او موضوع این شعر نیست که: «خنک آن نقدبازی که بباخت هر چه بودش، بنماند هیچش الا هوس نقد دیگر»، این نقاد من هم‌چون انسان فلسفی کانت از استعداد هستی‌شناسی انتقادی خود، یعنی بررسی این امر که چگونه به آن‌چه هست تبدیل شده‌، برخوردار است، هم‌چون سوژه‌ی فوکو از استعداد تبدیل خود به عاملی خودآئین یا اخلاقی از طریق تفکر انتقادی برخوردار است، هم‌چون دیرینه‌شناس فوکو از استعداد پرده برگرفتن از «قواعد شکل‌گیری»، قواعدی که بر هیات‌های خاص دانش حاکم‌اند، و از استعداد تاکید بر گسست‌های معرفت‌شناختی‌ای که نشان‌دهنده‌ی حرکت از یک معرفت به معرفت دیگر هستند، برخوردار است، هم‌چون تبارشناس فوکو ایده‌ی ناظر بر سوژه‌ی استعلایی را رد می‌کند، و اذعان می‌کند که دانش و قرائت و نقد بی‌طرف نیست و سرشتی سودمحور و قدرت‌محور دارد، سعی دارد نقش همان دیگری دریدا را بازی کند که یک نظریه یا متن از طریق آن حیات می‌یابد. بنابراین، این نقاد (دیگری) کاملا خارجی و بیرونی یک متن نیست. مسئولیت و وظیفه او بازسازی معنای اثر نیست، بلکه بازسازی «قواعد و محدودیت‌های گسترش آن معنا است»؛ به عبارت دیگر، ناقد نظام یک متن را بازسازی می‌کند. در یک کلام، از این منظر، نقد یعنی برجسته کردن نقاط قوت، نقد یعنی دیگرگونه خواندن و دیدن و فهمیدن، نقد یعنی مامایی و بازآفرینش متن و اثر.

بیشتر بخوانید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
You need to agree with the terms to proceed

فهرست