پارِسیا و هستی‌شناسی انتقادی خودمان (۱)

بی‌صداع و با‌فروخت و باخرید به مایده‌های زمینی می‌رسیم و درِ قدرت بر ما فراز می‌‌گردد.
بی‌خبر از درون و حال و قال مردمان به صنعت قدرت و خرید و فروش کالای قدرت روزگار می‌گذرانیم.
رنجش مردم را از سودا و صفرا فرض می‌کنیم.
از زاری آنان به زار دل و روح و روان آنان نمی‌رسیم.
از رنگ و رو و نبض و قاروره سودا و صفرا و علامات و اسباب، به چگونگی حال و احوال جامعه رهنمون نمی‌شویم.
یک رگمان هم هوشیار نیست.
گرچه حال و روز مردمان روشن‌گر است، لیک چون به قول و قلم ما درمی‌آید واقعیت و حقیقتش در خود می‌شکافد.
صلح و جنگ‌مان، فخر و ننگ‌مان، دوست و دشمن‌مان از خیالی نشات می‌گیرد.
همواره بر این نظریم که:
شرح این تدبیر دگر
این زمان بگذار تا وقت دگر.
ابن‌الوقت نیستیم و همواره فردا گفتن را شرط طریق می‌دانیم.
فهم گرد آوردن و انبازی (همفکری و همراهی) نمی‌دانیم.
خود را مسیح عالمی و هر الم را در کف خود مرهمی می‌پنداریم.
اما هرچه می‌کنیم از علاج و از دوا، رنج مردمان افزون می‌گردد و حاجت‌شان ناروا.
هر دارو که می‌کنیم، عمارت نیست، ویران می‌کنیم.
هر سرکنگبین‌ تصمیم‌مان صفرا می‌نماید و هر روغن بادام تدبیر‌مان خشکی می‌افزاید.
اما، بی‌خیال همه‌ی این حرف‌ها….
ما دردانه و گل سر سبد عالمیم… آخرِ آخرِ همه چیزیم.

بیشتر بخوانید

فهرست