چرا عقاید حاکم همان عقاید حاکمان نیست؟

یک
سوبژکتیویته چگونه می‌تواند وارد فرایند کلی‌سازی هژمونیک شود؟ از نظر لاکلائو، سوژه خودِ آن عاملی است که کاربست هژمونی را – که عبارت است از دوختن امر کلی به یک محتوای جزئی – به انجام می‌رساند. به نظر می‌رسد برداشت‌ها یا مفاهیم لاکلائو با بدیو از “سوژه” بسیار به هم شبیه‌اند (در هر دو مورد، سوژه یک عامل جوهری نیست، بلکه در حین عمل تصمیم/انتخابی ظاهر می‌شود که ریشه در هیچ نظم واقعیت‌بنیاد از-پیش-داده‌شده ندارد)، اما به‌هرحال نگرش متفاوت آن‌ها در قبال “واسازی” (deconstruction) آن دو را از هم جدا می‌کند. حرکت لاکلائو واسازانه است – به همین دلیل است که از نظر او، کاربست هژمونی که در طی آن سوژه ظهور می‌کند همان قالب یا ماتریس اولیۀ ایدئولوژی است: هژمونی متضمن نوعی اتصال یا میان‌بر ساختاری بین امر جزئی و امر کلی است و شکنندگی همۀ کاربست‌های هژمونیک ریشه در خصلت نهایتاً توهم‌آمیز این میان‌بر دارد. ازنظر لاکلائو، هر کاربست هژمونیک در نهایت “ایدئولوژیک” است. در مقابل، بدیو معتقد است که حقیقت-رخداد چیزی است که قابل واسازی نیست، نمی‌توان آن را به جلوه یا معلولی از تاروپود پیچیده ردپاها، تاروپودی که به‌صورت چندجانبه تعین یافته، تقلیل داد. از نظر بدیو، حقیقت خود مفهومی تئولوژیک-سیاسی است: تئولوژیک است چون وحی دینی همان پارادایم ادغام‌نشدۀ تصور او از حقیقت-رخداد است؛ و سیاسی است چون حقیقت حالتی نیست که بشود به‌واسطۀ یک شهود خنثی به آن پی برد، بلکه با نوعی تعهد نهایتاً سیاسی سروکار دارد. در نتیجه، ازنظر بدیو، سوبژکتیوته معرف رخدادِ حقیقت است که بستار حوزۀ ایدئولوژیکِ هژمونیک و یا ساختمان اجتماعی موجود را از هم می‌پاشاند؛ درحالی‌که ازنظر لاکلائو، حرکت سوبژکتیویته خود همان حرکتی است که یک هژمونی جدید را بنیان می‌نهد و از همان حرکت اولیۀ ایدئولوژی است.
دو
ایدئولوژی حاکم برای این‌که کارگر بیفتد، باید مجموعۀ ویژگی‌هایی را در خود بگنجاند که اکثریتِ استثمارشده/تحت سلطه می‌توانند آرزوهای “اصیلِ” خود را در آن مجموعه بازشناسند. خلاصه این‌که، هر کلیت هژمونیک باید دست‌کم دو محتوای جزئی را در خود ادغام کند: محتوای همه‌پسند “اصیل” و “تحریف” آن توسط روابط مبتنی بر سلطه و استثمار. البته که ایدئولوژی فاشیستی از آرزوی همه‌پسند اصیل برای تحقق جماعتی حقیقی و همبستگی اجتماعی در مقابل رقابت و استثمار سبعانه سوءاستفاده می‌کند؛ البته که ایدئولوژی فاشیستی بیان یا تجلی این آرزو را تحریف می‌کند تا به تداوم روابط و مناسبات مبتنی بر سلطه و استثمار اجتماعی مشروعیت ببخشد.بدین ترتیب، هژمونی ایدئولوژیک موردی از محتوای جزئی‌ای که مستقیماً خلأ کل توخالی را پر می‌کند نیست، بلکه، خود شکل کلیت ایدئولوژیک گواهی است بر مبارزۀ بین دو محتوای جزئی: محتوای همه‌پسند که آرزوهای پنهان اکثریت تحت سلطه را بیان می‌کند، و محتوای خاصی که علایق و منافع نیروهای سلطه را بیان می‌کند. مسئلۀ حیاتی برای یک ایدئولوژی موفق تنشی است که در درون محتوای جزئی آن بین مضامین و موتیف‌های متعلق به سرکوب‌شدگان و مضامین و موتیف‌های متعلق به سرکوب‌گران برقرار است: ایده‌ها و عقاید حاکم هرگز مستقیماً ایده‌ها و عقاید طبقۀ حاکم نیستند. به‌عنوان نمونه، مسیحیت چگونه بدل به ایدئولوژی حاکم شد؟ از طریق در خود ادغام‌کردن مجموعۀ موتیف‌ها و امیدها و آرزوهای سرکوب‌شدگان (حقیقت در جانب رنج‌کشیدگان و تحقیرشدگان است؛ قدرت فساد به همراه می‌آورد و…) و پیکربندی دوبارۀ آن‌ها به‌گونه‌ای که با روابط و مناسبات سلطۀ موجود سازگار باشد. این حتی در مورد فاشیسم نیز صادق است. تضاد ایدئولوژیک بنیادین فاشیسم تضاد بین ارگانیزم‌گرایی و مکانیزم‌گرایی است: تصور کالبد باورانه-اندام‌وار زیبایی‌شناختیِ‌شده از بدن اجتماعی در یک‌طرف، و حد اعلای تکنولوژیک‌کردن، بسیج، انهدام، نابودکردن آخرین بقایای جماعت‌های اندام‌وار یا ارگانیک (خانواده‌ها، دانشگاه‌ها، سنت‌های خودگردان محلی) در طرف دیگر. فاشیسم در ایدئولوژی و رویه‌اش، چیزی نیست جز یک اصل صوری خاص حاکم بر تحریف تعارض اجتماعی، یک منطق خاص حاکم برنشاندن ترکیبی و فشرده‌ای از رفتارها یا نگرش‌های ناسازگار با هم به جای تعارض.
سه
امروزه تنها طبقه‌ای که در ادراک نفس سوبژکتیوش، خود را آشکارا به‌عنوان یک طبقه تلقی و عرضه می‌کند همان “طبقۀ میانی” است که دقیقاً یک “ناطبقه” است. همان لایه‌های میانی گویا پرکار و سخت‌کوش جامعه که خود را نه‌تنها از طریق وفاداری به استانداردهای پرهیزکارانه و دینی سفت‌وسخت، بلکه از طریق یک مخالف دوطرفه با هر دو منتهاالیه فضای اجتماعی-بنگاه‌های ثروتمند بی‌ریشۀ عاری از روح وطن‌پرستی در یک‌طرف، مهاجران و حلبی‌آبادنشینان فقیر مطرود در طرف دیگر- نیز تعریف می‌کند. طبقۀ میانی هویت خود را بر طرد یا کنارگذاری هر دو منتهاالیه استوار می‌سازد، حدهایی که وقتی به‌طور بی‌واسطه بدون حضور طبقۀ میانی در برابر هم قرار بگیرند، ما ناب‌ترین شکل تعارض طبقاتی را خواهیم داشت. طبقۀ میانی خود شکل انکار واقعیتی است که می‌گوید جامعه وجود ندارد (لاکلائو)- در نزد طبقۀ میانی، جامعه وجود دارد. چپ‌ها معمولاً از این واقعیت که خط تقسیم در مبارزۀ طبقاتی علی‌القاعده نامشخص، جابه‌جاشده، دستکاری‌شده، است ناراحت‌اند- به‌ویژه در “عوام‌گرایی” یا “پوپولیسم راست” که وانمود می‌کند از جانب مردم سخن می‌گوید، درحالی‌که درواقع حامی “منافع حاکمان” است؛ اما این جابه‌جایی و دست‌کاری مدام خط تقسیم طبقاتی همان مبارزۀ طبقاتی است: جامعۀ طبقاتی‌ای که در آن ادراک ایدئولوژیک از تقسیم طبقاتی ادراکی ناب و بی‌واسطه است ساختاری هماهنگ عاری از هر مبارزه خواهد بود – یا، به زبان لاکلائو، بدین ترتیب تعارض طبقاتی کاملاً نمادین خواهد؛ دیگر نه ممکن/واقعی، بلکه یک ویژگی ساختاری افتراقی صرف خواهد بود.

رانسیر،ژاک (1394)، سیاست‌ورزیِ زیبایی‌شناسی، ترجمۀ فتاح محمدی، نشر هزارۀ سوم.

بیشتر بخوانید

فهرست