چون به هر فکری که دل خواهی سپرد

سارا احسانی

یک
در کتاب «فیه‌مافیه» مولانا، داستان بسیار تأمل‌برانگیزی دربارۀ جوان عاشقی می‌خوانیم که به عشقِ دیدنِ معشوقه‌اش هر شب از این‌طرف دریا به آن‌طرف دریا می‌رفته و سحرگاهان بازمی‌گشته و تلاطم‌ها و امواج خروشان دریا او را از این کار منع نمی‌کرده است. دوستان و آشنایان همیشه او را مورد ملامت قرار می‌دادند و او را به‌خاطر این‌کار سرزنش می‌کردند، اما آن جوان عاشق هرگز گوش به حرف آن‌ها نمی‌داد و دیدار معشوق آن‌قدر برای او انگیزه به‌وجود می‌آورد که تمام سختی‌ها و ناملایمات را به‌جان می‌خرید. شبی از شب‌ها، جوان عاشق مثل تمامی شب‌ها از دریا گذشت و به معشوق رسید. همین که معشوقه خود را دید با کمال تعجب پرسید: «چرا این چنین خالی در چهره خود داری؟»معشوقه او گفت: «این خال از روز اول در چهرۀ من بوده و من در عجبم که تو چگونه متوجه نشده‌ای.» جوان عاشق گفت: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن را ندیده بودم.» لحظه‌ای دیگر جوان عاشق باز هم با تعجب پرسید: «چه شده که در گوشۀ صورت تو جای خراش و جراحت است؟»معشوقه او گفت: «این جراحت از روز اول آشنایی من با تو در چهره‌ام وجود داشته و مربوط به دوران کودکی است و من در تعجبم که تو چطور متوجه نشدی.» جوان عاشق می‌گوید: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن جراحت را ندیده بودم.» لحظه‌ای بعد آن جوان عاشق باز پرسید: «چه بر سر دندان پیشین تو آمده؟ گویی شکسته است.»معشوقه جواب می‌دهد: «شکستگی دندان پیشین من در اتفاقی در دوران کودکی‌ام رخ داده و از روز اول آشنایی ما بوده و من نمی‌دانم چرا متوجه نشده بودی.» جوان عاشق باز هم همان پاسخ را می‌دهد. آن جوان ایرادات دیگری از چهرۀ معشوقه‌اش می‌بیند و بازگو می‌کند و معشوقه نیز همان جواب‌ها را می‌گوید. به هر حال، هر دو آن‌ها شب را با هم به سحر می‌رسانند و مثل تمام سحرهای پیشیین آن جوان عاشق از معشوقه خداحافظی می‌کند تا از مسیر دریا بازگردد. معشوقه‌اش می‌گوید: «این بار بازنگرد، دریا بسیار پرتلاطم و طوفانی است.» جوان عاشق با لبخندی می‌گوید: «دریا از این خروشان‌تر بوده و من آمده‌ام، این تلاطم‌ها نمی‌تواند مانع من شود.» معشوقه‌اش می‌گوید: «آن زمان که دریا طوفانی بود و می‌آمدی، عاشق بودی و این عشق نمی‌گذاشت هیچ اتفاقی برای تو بیفتد. اما دیشب به‌خاطر هوس آمدی، به همین خاطر تمام بدی‌ها و ایرادات من را دیدی. از تو درخواست می‌کنم برنگردی زیرا در دریا غرق می‌شوی.» جوان عاشق قبول نمی‌کند و بازمی‌گردد و در دریا غرق می‌شود. (به نقل از دکتر علی معنوی)
دو
حکایت رابطۀ برخی از اصلاح‌طلبان و دولت اعتدال نیز، بی‌شباهت به حکایت این جوان و معشوقش نیست. روزی روزگاری در تاریخ اکنون و در آستانۀ تسابقی بزرگ برای قدرت، عده‌ای اصلاح‌طلب از شرایط تاریخی و سیاسی، از آدمیان و جریان‌ها، و از آنچه قرار بود به نام نامی «عقلانیت» و «خرد سیاسی» انجام بدهند، داستانی متناسب با آنچه بدان دل سپرده بودند، ساختند و همچون یک راوی اول/دوم/سوم شخص به حکایت شاهنامه‌وار آن پرداختند تا معشوق بزک شود و دل برباید و عبور از دریاها برای وصالش آسان گردد. این‌گونه شد که جریان اصلاح‌طلبی در پای ارادۀ معطوف به قدرت و منفعت و بازنمودهای خودانگیختۀ عده‌ای – بازنمودهای خودانگیخته‌ای که، صرفا برساخته و فرآوردۀ سوبژکتیویتۀ سیاسی و تحلیل‌های کژ آنان بود – شد. بدیهی بود که زبانی که این بازنمودها را منعکس می‌کرد، نمی‌توانست یک زبان عقلایی باشد، اما حکم عقل را هم زبانِ ایشان گفت، لذا کنش عقلایی آن شد که گفتند و کردند. اما دیری نپایید که این حکایت و روایت باژگونه گشت و همان اصلاح‌طلبانی که تا دیروز به دولت اعتدال دل سپرده بودند، به‌ناگاه در هر گوشه و کنارِ صورت و سیرتِ آن، خالی و خراشی و زخمی و زشتی و سیاهی و تباهی دیدند، و چون این‌بار عبور از دریا نتوانستند، جریان اصلاح‌طلبی را غرق کردند تا خود را نجات دهند.
سه
اکنون که در آستانۀ یک انتخابات دیگر هستیم، موقعیتِ جریان اصلاح‌طلبی نیز، کاملا یک موقعیتِ آستانه‌ای است. موقعیت آستانه‌ای، آن موقعیتی است که در آن «برساخت هویت» از شکل غالب و معمول آن جدا می‌شود. به تصریح ویکتور ترنر هویت در موقعیت آستانه‌ای، شرایطی نه-این‌جایی و نه-آن‌جایی دارد، برزخی است سرشار از ابهام و عدم تعین، زیرا ثبات موقعیت قبلی از دست رفته، اما موقعیت جدید هم از ثبات و مشروعیتِ شناختی و رسمیت لازم، برخوردار نشده است. بنابراین، آستانگی بیانگر یک «موقعیت مرزی» است که با مقابله و واژگونی «نظم معمول» و ورود به یک «نظم جدید» همراه است. آستانه‌ای‌بودن به اموری چون مرگ، در رحم بودن، ناپیدایی و ظلمت، خورشیدگرفتگی یا ماه‌گرفتگی نیز دلالت می‌دهد. موجودات آستانه‌ای در حقیقت حامل هیچ خصوصیات متمایز‌کننده‌ای نیستند. آن‌ها منفعل و تسلیم‌اند و چنین است که مهیای دریافت صلاحیت‌های جدید برای ورود به اجتماع با جایگاهی متفاوت می‌شوند. با بیانی دیگر، در این موقعیت، موجودات نه مرده‌اند نه زنده، نه فعالند نه منفعل، نه ابژه‌اند نه سوژه، نه کودکند نه بالغ. در همین شرایط است که بسیاری از کنش‌گران فردی و جمعی سیاسی اسیر نوعی «کنش‌پریشی» (پاراپراکسی) می‌شوند و آن‌چه که باید بگویند و بکنند، نمی‌کنند، و آن‌چه نباید بگویند و بکنند، می‌کنند؛ یا متن شرایط و موقعیتِ اکنون خود را نه آن‌چیزی که واقعا هست، می‌خوانند، یا آن‌چه می‌بینند و می‌شنوند را دگرگونه و باژگونه می‌ببینند و می‌شنوند؛ یا دچار فراموشی و آلزایمر مصلحتی می‌گردند و از اشتباهات تاریخی خود چیزی به‌یاد نمی‌آورند؛ یا نمی‌توانند خودِ گم‌کردۀ خود را بیابند؛ یا دیگری را همان خودِ گم‌کرده می‌پندارند؛ یا دچار نوعی انجماد و کرختی و سترونی و خمودگی و انفعال می‌شوند. این کنش‌پریشی آن‌زمان که با ناهشیاری خودکرده/خودخواسته قرین و عجین می‌گردد، هیچ دارو و درمانی برای آن متصور و ممکن نیست. از این‌رو، موقعیت آستانه‌ای، با بیانی دریدایی، از جنس و خانوادۀ تصمیم/تدبیرناپذیرهاست. اما دریدا بلافاصله به‌ما می‌گوید که سیاست دقیقا در ساحتِ همین «ناممکنی» ممکن می‌گردد. در موقعیت آستانه‌ای، شاید بتوان این سیاست دریدایی را نوعی «مناسک گذر» (به بیان ون‌گنپ) دانست، و گفت: همان‌گونه که مناسک گذر، آدمیان را در بحران‌های زندگی هدایت می‌کنند، سیاست دریدایی نیز، انسان‌ها را در شرایط ناممکنی تصمیم و تدبیر، مستعد تصمیم و تدبیر می‌کند. ون‌گنپ معتقد بود مناسک گذر، متضمن سه مرحله‌اند: نخست، جدایی، دو دیگر، آستانه، سه دیگر، پیوست یا بازگشت و ادغام‌شدن دوباره در اجتماع. جریان اصلاح‌طلبی در این موقعیت آستانه‌ای خود، باید با فاصله‌گرفتن از آیین گذشتۀ خود، قدم در دورۀ آستانه‌ای – که آن را بر سر دوراهی تغییر و یا عدم‌ تغییر قرار می‌دهد – بگذارد، و سپس با احراز جایگاهی نظری و عملی متفاوت، دوباره به اجتماع بازگردد، اما این‌بار نباید اسیر تصویر و تصور زیبای خود از معشوق دیگر شود.

بیشتر بخوانید

فهرست