گر من نپسندمی تغییر دهم قضا و فضا را

گفتندی: آن‌ تصویر که از خود، قدرتِ خود، و نظم و نظام مطلوبِ سیاسی خود در آیینۀ جامعه و برخی بازیگوشان سیاسی دیدمی نپسندمی و آن‌ تصویر که ‌پسندمی ندیدمی.
پرسیدندی: از چه رو این ‌گویندی که گویندی
گفتندی: از آن روی این تصویر با آن تصویر که در آیینۀ خیال من نقش بستندی تفاوت غریب و عجیب داشتندی.
پرسیدندی: عامل کدام بودندی؛ ای حکیم سیاس؟
گفتندی: ابر و باد و مه و خورشید و فلک درکار بودندی تا ما نان و نامی از قدرت به کف نیاوردندی و با قدرت یگانه نشدندی و حال و صفا نکردندی .
پرسیدندی: اکنون از این تصویر، گریز کدام بودندی؟
گفتندی: سهل است، گر من می‌نپسندمی تفییر دهم قضا و فضا را.
پرسیدندی: چگونه؟
گفتندی: نقش و نقاشی‌ای دیگر از جامعه و مردم و سیاست و قدرت و خودی و غیرخودی و بازیگران سیاسی و روابط نامتقارن نیروها کشیدندی.
پرسیدندی: حتما این‌بار تلاش کردندی که نقاشی‌ات شبیه واقعیت‌های روز و روزگار و جامعه و مردمت شدندی؟
گفتندی: نه. تلاش کردندی واقعیت‌ها را شبیه نقاشی خود نمودندی.
پرسیدندی: آیا در این حالت، تو از آن کودک که تصویر آیینه را، خودِ واقعیِ خود پنداشتندی، کودک‌تر نبودندی؟… زیرا تو خود را با همان تصویر که خود کشیدندی درآمیختندی و نرد عشق باختندی.
گفتندی: اگرچه این ره که رفتندی به ننگ آغشته بودندی، اما رو به شهر و باغ و آبادی بودندی.
پرسیدندی: از چه رو بر این خیال بودندی و آرزوهایت را رنگ واقعیت پنداشتندی؟ آیا این که گفتندی از آن  رو نبودندی که نه تنها خود هنوز در عالم آیینه‌ای و خیالی زیستندی، بلکه بر این فرض بودندی که دیگران نیز در همین عالم زیست کردندی؟
گفتندی: اولا، خیال و تمنا و آرزو بر کودکان عیب نبودندی، دوما، آن‌چه ناممکن نمودندی اول، اگر ممکن شدندی، چی شدندی.
پرسیدندی: …
گفتندی: زبان در کام گیرندی، و تا موضوع و مشمول آرایش و پیرایش من نگشتندی، دیگر سخنِ گزاف و به گزاف سخن نگفتندی.

بیشتر بخوانید

فهرست